ادبیاتفرهنگ

عشق و فراق در شعر الکسا شانتیچ ، شاعر صرب بوسنیایی

الکسا شانتیچ، شاعر صرب بوسنیایی (1924 – 1868) یکی از مهمترین شاعران غزل سرای بوسنیایی است. اشعار او بخشی از موسیقی سودالنیک بوسنی و هرزگوین است. شانتیچ متولد موستار در دوره عثمانی بود. شعر شانتیچ پر از احساس و غصه عاشقانه است. شعر این شاعر صرب تحت تاثیر غزلیات ادبی بوشنیاک و موسیقی سودالنیکا است. اشعار عاشقانه شانتیچ تصویری از زندگی او است. او شاعر دردها و شاعری است که همه قومیتهای بوشنیاک ، کروات و صرب به شعر او علاقه و دلبستگی نشان می دهد. در این فرصت سه شعر از شانتیچ تقدیم می کن. شعر نیستی چرا što te nema از زیباترین اشعار در زبان بوسنیایی است . شعر دوم امینا emina حکایت عشق ناکام شاعر به دختری به نام امینا است. امینا تا چند سال قبل در قید حیات بود . شعر سوم بمانید اینجا ostajte ovde است. شانتیچ در جریان انضمام بوسنی و هرزگوین به حکومت اتریش – مجارستان به سال 1878 دراشعاری به بقای مسلمانها در این منطقه توصیه می کرد و آنها را از مهاجرت به نقاط دیگر منع کرد. او را باید شاعر دوره فرهنگی و تمدنی اسلامی عثمانی بوسنی هرزگوین دانست ، شاعری که صرب و مسیحی ارتدوکس و محبوب تمامی بوسنیایی ها است.

نیستی چرا što te nema

نیستی چرا ، نیستی چرا
هنگام شکوفه بهاری
و فروغ مروارید فام مهتاب
روحم با یادت
به پرواز در می آید
نیستی چرا ، نیستی چرا


هنگام خواب
در تنهایی
در آرامش
و سکوت
بغض قلبم
در سکوت می شکند
نیستی چرا، نیستی چرا

همه جا شکوفه
چونان روزهای زیبای گذشته
شمیم گل سرخ
زلال چشمه
زیر لاله ها
نگاه سنبل
شکوفه ها برایم می گریند
و خونابه درد جاری است
نیستی چرا، نیستی چرا

در پرتو آفتاب شرق
دلم بیدار شعر
نیستی چرا، نیستی چرا

به گاه شادی
به هنگام اندوه
محبوبم آواز می خوانم
نیستی چرا ، نیستی چرا

امینا emina

دوش در بازگشت از سفر
پس از تماشای نرتوای بزرگ و پرخروش
در حیات مسجد یافتمش
زیر سایه یاس
در همان باغچه

ابریقی نقره ای در دست
ایستاده بود
امینا…
خدا را…
چه شور بخت ایستاده بودم
نزد سلطان
شرمگین نبودم

نرم و خرامان گام می زد
دعا و نصیحت مرهم دردم نیست
به ایمانم قسم، سلامش دادم
اما جوابی از شکربن دهان امینا نیامد

ابریق نقره ایی اش آرام نگرفت
گلهای باغچه را سیراب کرد و رفت


نسیم گردنش را نمایان می کرد
و موهای بافته و درهم تنیده اش را!
عطر موهایش چونان سنبل آبی خوش بو
اما…
سردی غریبی در مغزم دوید

اما…
امینای زیبا نزدم نیامد
نه سلامی و نه گوشه چشمی

دمی با تندی بر من نظر کرد

با دلم چه کرد…
نمی داند.

بمانید اینجا OSTAJTE OVDJE

بمانید اینجا …
آفتاب غربت
شما را گرمایی نمی بخشد
آنجا…
سرزمینی غریب
بی برادر
و…
بی خویشاوند

چه کسی بهتر از مادر
وطن ..
مادر شما
همینجاست

کوه و دشت و مزار اجدادت را بنگر
در این دیار بزرگ
آنان یار و یاور و رهنمایتان بودند

در اینجا بمانید
و خون خویش را فدا کنید
بی شما
یخبندان سرزمین تان آغاز می شود
و چونان شاخه ای خشک که در باد پاییزی یخ می زند، می شکند
مادر در فراق فرزندانش می گرید
نگذارید اشک مادرتان جاری شود
به دامان مقدسش بازگردید
چنان زندگی کنید که بتوانید سربلند بمیرید
تا افتخار ابدی نصیب تان باشد

اینجا همه تو را می شناسند و دوستت دارند
آنجا کسی تو را نخواهد شناخت
کوههای سخت و سنگی اینجا به از
هزاران گل باغ و دشت گل غربت است

اینجا…
برادرانه دستت را می فشارند
برای شما در غربت نفرت جاری است
این کوهها!
شما را به هم پیوند می زند
نام ، زبان ، برادران و خون مقدس

بمانید اینجا …
آفتاب دیار غربت
شما را گرمایی نمی بخشد
آنجا…
سرزمینی غریب
بی برادر
و…
بی خویشاوند

سعید عابدپور – حبیب الله اسماعیلی

نمایش بیشتر

پاسخی بگذارید

دکمه بازگشت به بالا