سیاست

از خلافت تا دولت – ملت در بالکان

در این مقاله بر اساس چارچوبهای نظری دکتر سید جواد طباطبایی ، بحران را در کشورهای اسلامی و بالکان توضیح می دهیم.

جهان اسلام با دو روند و پروسه متفاوت روبرو است . از سویی در بسیاری از کشورهای عربی و حتی در مناطقی غیر عربی همچون افغانستان ، بحران خلافت به عنوان مساله اصلی هویتی نگریسته می شود و از سوی دیگر در کشورهایی مانند ایران ، ترکیه و تا حد زیادی مصر و پاکستان ، مساله اصلی تحکیم دولت ملی می باشد. کشورهایی که دور از چالش نظری بحران خلافت مانده اند و توانسته اند دولت ملی بر مبنای مقتضیات تاریخی و فرهنگی و اعتقادی ایجاد کنند ، کشورهایی یکپارچه و امنی باقی مانده اند. ولی بحران خلافت که در سه دهه اخیر به شکل عمیق تری خود را در مناطق مهم و از جمله مناطق فقیر جهان اسلام نشان می دهد ، به رشد ناامنی و تخریب در کشورهای مسلمان کمک کرده است. احیای نظریه خلافت اسلامی خلا پدیده دولت – ملت را در جهان اسلام نشان می دهد. پس از فروپاشی عراق و لیبی؛ اندیشه دولتهای مقتدر ملی در جهان عرب بکلی نابود و به جای آن اندیشه بازگشته به خلافت جای گرفته است. اندیشه ای که مبانی تاریخی و سیاسی ندارد و مبتنی بر نوستالژی کاذب از دوران گذشته است.
ظهور طالبان ، القاعده ، داعش ، بوکو حرام و دهها گروه افراطی اسلامی را باید نقطه عطفی در بحرانهای جهان اسلام دانست. جنبشهای اسلامی اواخر قرن نوزدهم میلادی تا زمان معاصر ، در صدد احیای خلافت می باشند و مهمترین این جنبشها وهابیت ، سلفی گری و اخوان المسلمین ؛ در صدد پاسخگویی به این بحران برآمده اند. بنابراین برای شناخت تحولات اخیر و موج افراط گرایی و تروریسم باید دید این گروهها چرا بوجود می آیند ، چرا افراط گرایی با پذیرش اقشار جوان روبرو است و این که افراط گرایی آیا می تواند به بحران هویت سیاسی پاسخ دهد؟
الغای حکومت عثمانی
در سوم مارس 1924 زمانی که مصطفی آتاتورک رسما نهاد خلافت را ملغی اعلام کرد و حکومت قدرتمند عثمانی به تاریخ پیوست ، بخش بزرگ جهان اسلام وارد بحران جدیدی شد. این بحران چالش دولت و حکومتهای ملی نوین در رقابت با اندیشه خلافت بود. از آن زمان تاکنون اکثر کشورهای عربی درگیر حکومتهای خانوادگی و ایدئولوژیک شده اند و در این میان تنها ایران ، ترکیه و مصر هستند که با ایجاد دولت – ملت ، مصون از بحران خلافت ماندند. پیش از این که حکومت عتمانی ملغی شود ، قرنها بود مناطق مختلف مسلمان تجربه خلافت اموی ، عباسی و نهایتا عثمانی را داشتند. همانگونه که سید جواد طباطبایی تاکید دارد ، در جهان اسلام کشورهای مهم باستانی مانند مصر ، سوریه ، عراق و غیره وقتی وارد خلافت اسلامی شدند؛ هویت قبل از اسلام خود را از دست دادند . این وضعیت مشابه مناطق ژرمن‌نشین و فرانك نشین در اروپا بود که وارد مسیحیت شده بودند. این كشورها و ملت‌ها با ورود در امت مسیحی، هویت باستانی خود را در داخل امت مسیحی از دست دادند و وقتی از امت مسیحی خارج شدند، هویت‌های ملی خود را بازیافتند. اما در جهان اسلام وقتی فروپاشی خلافت در بغداد در قرن هفتم هجری توسط مغولها صورت گرفت ، مناطق مسلمان به‌نوعی باید هویت باستانی خود را نیز تجدید می‌كردند، به‌خلاف ایران كه به‌لحاظ فرهنگی مستقل و «ملی» مانده بود ، کشورهای عربی ، حکومت عثمانی را نوعی احیای خلافت عباسی تلقی کردند. اما حکومت عثمانی بیش از آن که خلافت باشد سلطنت بود و عثمانی ها نسبت خانوادگی با خاندان پیامبر و ریشه عربی نداشتند.

سرزمینهای عربی عمدتا پس از خارج شدن از خلافت اسلامی، به همان كیفیتی كه در داخل خلافت بودند ـ باقی ماندند. چون این كشورها هویت باستانی خود را در درون خلافت و امت از دست داده بودند و در دوران جدید و به ویژه با استعمار، وقتی به تدریج از خلافت خارج شدند بنابراین سعی كردند با ترجمه مقولات جدید به نوعی به خودشان هویت ببخشند و در نتیجه ناچار شدند بگویند ما مصری و الجزایری و عراقی و غیره هستیم، اما عرب و مسلمان هم هستیم. اسلام ما عین عرب بودن ما است و بالعكس. این نوع تلقی از هویت منجر به ایدئولوژی عربی شد که در نیمه دوم قرن بیستم نقش مهمی در صحنه سیاسی کشورهای عربی ایفا کرد. ولی ایدئولوژی عربی به تنهایی کارساز نبود و بحران هویتی در این جوامع سرکوب شد و راه حل عقلانی جدیدی ارایه نشد. ایدئولوژیهای عربی ناکام از دولت سازی موفق ماندند و به جز تجربه نسبی تونس و مصر ، بقیه کشورها از لیبی تا عراق و سوریه ؛ نتوانستند دولت – ملت با توجه به مشارکت شهروندان این مناطق ایجاد کنند. در لیبی و عراق قدرت در دست گروه حاکم بود و مردم کاملا از صحنه سیاسی جدا بودند. این شرایط بدترین زمینه برای حیات گروههای افراطی بود.
“خلافت اسلامی شکلی از یک نظام سیاسی نبود که با گذر زمان نابود شود و جای خود را به شیوه دیگری از حکمروایی دهد. نهاد خلافت، ترکیبی از اعتقادات و قدرت سیاسی است و بنابراین شکل نظام خلافتی، تضمین کننده مشروعیت قدرت سیاسی آن نیز است. از این رو بحران خلافت هیچگاه در جهان اسلام یک بحران سیاسی محض نبوده و همواره با پیامدهای کلامی و اعتقادی بسیاری همراه بوده که هیچگاه اندیشه هایی دیگری جایگزین خلافت نشدند. در 1924وقتی خلافت از بین رفت برخلاف انقلاب فرانسه، این رویداد در اندیشه و تفکر مسلمانان مورد تامل قرار نگرفت و اهمیت تاریخی و کلامی آن درک نشد. در حکومتهای عربی ، آنها هیچگاه نتوانستند خاطره خلافت را از ذهن مسلمانان محو کنند . بلکه با ناکامی‌ها و استبداد و خشونت و تحقیر ملت هایشان، نوستالژی خلافت را در ذهن و ضمیر بسیاری ها تجدید کردند. روشنفکران مسلمان سنی نیز در تدوین فلسفه سیاسی جدید موفق نبودند و با پدیده فروپاشی خلافت نتوانستند چالش فکری مناسبی بکنند و با پیامد های آن روبرو نشدند. ناکامی حکومت های بعد از خلافت و عدم تبیین و توضیح زوال خلافت، به جنبشهای اسلامی افراطی منجر شد. این جنبشها از «جنبش احیای خلافت در هند» گرفته تا امارت اسلامی طالبان در افغانستان و دولت اسلامی شام و عراق را در بر می گیرد. نظام خلافت به مثابه یک تئوکراسیِ واجد مشروعیت منحصر به فرد، هنوز برای بسیاری از مسلمانان اهمیت دارد و از بین رفتن آن به عنوان یک رویداد تاریخی غیر قابل بازگشت، توضیح داده نشده است.هنوز هم وجدان عمومی جهان اسلام مرگ خلافت را توطئه بیگانگان می داند و نه یک رویداد تاریخی ناگزیر که دیگر امکان بازگشت آن نیست. تا وجدان عمومی جهان اسلام مطمئن نشود که احیای خلافت نه از لحاظ شرعی ضرورت دارد و نه از حیث عملی مفید است، همواره شاهد بروز جنبش های خشن و خلافت گرا خواهیم بود.”
پیشتر در اواخر قرن نوزدهم ، سید جمال الدین اسد آبادی ومحمد عبده و رشید رضا در شام تلاش خود را برای زنده نگاه داشتن خلافت انجام دادند ولی این تلاشها در مقابل کهنگی و ضعف سیستم عثمانی و عدم انطباق با زمان ، کوشش موفقی نبود. با این وجود اندیشه احیای خلافت یکی از مهمترین دل مشغولیهای اندیشمندان اهل سنت گردید و متفکران سیاسی دینی اهل سنت ، خلافت را تنها مدل حکومت مشروع دانستند. رشید رضا می گفت : “خلافت باید در یک منطقه بینابین شبه جزیره عربستان وآناتولی که در آنجا عربها وکردها وترکها باهم زندگی می کنند باشد فی المثل در موصل ومناطق مجاور آن ضمیمه گردد ومقر خلافت اعلام گشته وموصل همانطور که از اسمش برمی آید محل وصل وآشتی ورابط وصل معنوی گردد”.

نظریه خلافت اخوان المسلمین
حسن البنا رهبر اخوان‌المسلمین مصر زمانی که در سال 1928 این جنبش را پایه‌گذاری کرد طرح تشکیل خلافت اسلامی را بر مبنای حکومت‌های صدر اسلام پی‌ریزی کرد.از آنجائی که تاریخ اسلام از دوران حاکمیت امویان تنها از عمربن‌عبدالعزیز هشتمین خلیفه اموی به دلیل برخورد منصفانه با مردم و اقلیت‌های مذهبی به نیکی یاد کرده لذا اخوان‌المسلمین الگوی حکومتی خود را از این خلیفه اموی برگرفتند.قانون اساسی اخوان‌المسلمین به لحاظ روابط بین‌المللی مقابله با سلطه خارجی را به عنوان قطب‌نمای سیاسی این جنبش برای تعامل با جهان غیر اسلامی قرار داد.یک موضوع مهم در حوزه اقتصادی که در دوران رهبری حسن الهضیبی “1891-1973” بر اخوان‌المسلمین در دستور کار اخوان قرار گرفت تکیه بر عامل اقتصاد برای تقویت زیر ساختار خلافت اسلامی بود.حسن الهضیبی از سال 1949 تا سال 1973 رهبری جنبش اخوان‌المسلمین مصر را به عهده داشت و تئوری اقتصاد نفت در خدمت دولت اسلامی را وارد قانون اساسی اخوان‌المسلمین ساخت. اعتقاد تشکل اخوان‌المسلمین در آن زمان این بود که بدون یک زیر ساختار اقتصادی قدرتمند نمی‌توان یک خلافت اسلامی عادلانه و مستقل در جهان ایجاد کرد و لذا اشغال غیرتهاجمی یکی از کشورهای نفت‌خیز حوزه خلیج فارس در دستور کار قرار گرفت.
همچنان که خلافت عمربن‌عبدالعزیز تنها 29 ماه بیشتر دوام نیاورد و سرانجام وی توسط امرای توطئه‌گر بنی‌امیه به طرز دردناکی مسموم شد، خلافت اخوان‌المسلمین مصر نیز تنها یک سال بطول انجامید و در نهایت اخوان با تندروی و اتخاذ گرایشهای افراطی راه ا برای ارتش ، مخالفان سیاسی و طرفداران سحنی مبارک باز کرد و سرنگون شد. اشتباه بزرگ اخوان‌المسلمین و سلفی‌ها این بود که قصد داشتند “کیک پیروزی انتخابات” را بدون حضور نیروهای مسلح و لیبرال‌ها بین خود تقسیم کنند، به همین دلیل دایره مشارکت را منحصر به خود کردند. مرسی نیز نتوانست در قد و قواره یک رئیس جمهور فرا جناحی ظاهر شود و همواره دستورات خود را از دفتر ارشاد اخوان‌المسلمین دریافت می‌کرد و همین “پرکاه بود که کمر شتر را شکست”. محمد مرسی به دستور دفتر ارشاد اخوان‌المسلمین ژنرال‌های با سابقه ارتش مانند محمد حسین طنطاوی و سامی عنان را از بدنه نیروهای مسلح خارج کرد و این امر برای رده‌های افسران زیر دست این دو ژنرال قابل قبول نبود. افراط کاری‌های سلفی‌ها در قتل دردناک شیخ حسن شحاته رهبر شیعیان مصر و 3 تن از یاران او جامعه مسالمت‌جوی مصر را خشمگین کرد. چسبندگی مرسی به عربستان و قطر و ادبیات تهاجمی و پارادوکس سیاسی وی در رابطه با موضوع کمک به مردم فلسطین و رابطه با رژیم صهیونیستی از دیگر اشتباهات سیاسی مرسی بود. لذا جبهه نجات ملی که اشتباهات اخوان‌المسلمین را رصد می‌کرد در یک فرصت مناسب نیروهای خود را برای تجمع در میدان التحریر فرا خواند و این نقطه تحول سیاسی مصر بود تا ارتش وارد میدان شود و با کودتایی مرسی را برکنار کند.
بحث احیای خلافت و نظریه نئو عثمانی در ترکیه کمتر ارتباطی با تاریخ حکومت عثمانی دارد. حکومت عثمانی اساسا خلافت نبود بلکه سلطنت بود . عثملانی ها از قبایل ترک بودند و نسبت فامیلی با خاندان پیامبر (ص) نداشتند تا عنوان خلیفه را کسب کنند. سلاطین عثمانی همانند خلفای عباسی و پادشاهان مسلمان ایرانی دارای سه نوع مشروعیت بودند: مشروعیت موروثی، مشروعیت اسلامی و مشروعیتی که برپایه دستگاه امپراطوری قرار داشت. مشروعیت موروثی سلاطین عثمانی از دو نوع دیگر بسیار قوی تر بود. از نقطه نظر اسلامی، مشروعیت سلطان برپایه اجرای قواعد فقه اسلامی توسط وی قرار داشت. با این حال شریعت بر تمام ابعاد زندگی سیاسی و اجتماعی عثمانیان حاکم نبود. در حقیقت امپراطوری عثمانی نمونه ای کاملا توسعه یافته از امپراطوری خاورمیانه ای، نظیر ساسانیان و عباسیان، بود. البته طی دوره زوال، برتری نظامی و اقتصادی اروپا عثمانیان را آگاه کرد که سنن حکومت خاورمیانه ای سودمندی خود را از دست داده اند و با مقتضیات دوران جدید و چالشهای اقتصادی و فرهنگی اروپا سازگاری ندارند. .
زمانی که سلیمان اول (1403- 1411 ) مدعی خلافت شد و از لقب «خلیفه المسلمین» استفاده کرد مقصودش تنها تأکید بر برجستگی و منزلت خویش در میان حکام مسلمان و مقام خود به عنوان حافظ اسلام بود. در دوران سلیم اول(1512 – 1520 ) نیز با انضمام شام و مصر و عربستان، سرزمین اصلی خلافت متقدم، به قلمرو امپراطوری، منزلت سلطان عثمانی به طور اساسی تغییر کرد. هرچند سلطان سلیم اشیای مقدس بازمانده از پیامبر (ص) را که نمادهای خلافت به شمار می آمد به قصر خود در استانبول فرستاد اما حقیقت ندارد که خلیفه عباسی– المتوکل- مقام خلافت را به سلیم واگذار کرده باشد یا سلیم مدعی خلافت کل جهان اسلام به معنای متقدم آن شده باشد. تنها در قرن 18 و بازهم به دلیل ملاحظات سیاسی بود که حاکمان عثمانی در پی احیای «مفهوم کهن خلافت» برآمدند.
در اواخر دوران عثمانی که این حکومت تحت فشارهای چندجانبه داخلی، نظیر مطالبات اصلاح طلبان داخلی و رشد جریان های ملی گرائی در بین ملت های تحت حاکمیت عثمانی، و بین المللی ،نظیر فشار قدرت های خارجی به انجام اصلاحات داخلی و نیز طمع قدرت های اروپائی به تسلط بر مناطق تحت حاکمیت عثمانیان در شمال افریقا و کریمه، قرار داشت، استفاده از مفهوم «خلافت» به عنوان وسیله ای موثر برای مقابله با این جریانات مورد استفاده قرار گرفت. در این دوران بطور خاص سلطان عبدالحمید (1876- 1909 م) در پی استفاده از مفهوم خلافت برای دستیابی به اهداف داخلی و بین المللی خویش برآمد. او می خواست از این عامل در جهت رویارویی با حریفان داخلی و خارجی خود بهره گیرد. با وجود این هر گاه که این سیاست نیز بر خلاف مصالح حکومت عثمانی تشخیص داده می شد، ابائی از روی گردانی از آن نبود. به عنوان مثال هنگامی که اندیشه های سید جمال، که تمامی مسلمانان را به خلافت اسلامی فرامی خواند، بر خلاف سیاست های حکومت عثمانی تشخیص داده شد، مورد قبول سلطان عبدالحمید قرار نگرفت . بنابراین این واقعیت تاریخی ، تلاش سیاستمداران ترکیه برای احیای مفهوم خلافت و طرح نظریه نئو عثمانی برای چیست ؟ نظریه نئو عثمانی در تضاد با اندیشه ملت – دولت ترکیه مدرن قرار دارد. این نظریه اگر صرفا تاکید بر میراث فرهنگی و تمدنی عثمانی باشد ، می تواند قابل قبول باشد . ولی اگر نظریه نئو عثمانی به دنبال احیای دوباره قلمرو عثمانی است و همچنان که بحران سوریه نشان داد ، بازسازی این نظریه اقدامی بسیار خطرناک است و مفهوم دولت – ملت و وحدت ترکیه را زیر سوال می برد.

داعش پرچم دار دیگر احیای خلافت
ظهور داعش بحران خلافت را به شکل دراماتیکی توصیف کرد. در سیاست خاورمیانه ارتش¬ها و نظامیان همواره نقشی کلیدی داشته¬اند. دولت- ملت‌سازی در خاورمیانه، تا حد زیادی، توسط ارتش¬ها و نظامیان پیش رفته است. در سرتاسر جنگ سرد ارتش¬ها و نظامیان، به‌خصوص در جهان عرب، سیاست در خاورمیانه را پیش می¬بردند. با پایان جنگ سرد و جنگ اول و دوم خلیج فارس، نظامی¬گری در خاورمیانه رو به افول نهاد. اما این بهار عربی بود که میخ آخر را به تابوت ارتش¬های عربی در خاورمیانه زد. با بهار عربی و ناتوانی ارتش لیبی و سوریه در کنترل ناآرامی¬ها و جنگ داخلی با تروریست¬ها، بحران ارتش¬های عربی و از کارافتادن ارتش¬های عربی به‌صورت کامل آشکار شد.
در این مهلکه تنها ارتش مصر بود که از همان ابتدای اعتراضات با جدا کردن خود از سرنوشت حسنی مبارک و حفظ وجهه ملی خود و سرانجام کودتا علیه مرسی و تشکیل دولت نظامی توسط سیسی، توانست بحران را مهار کند. اما سؤال مهم این خواهد بود که زوال و ناکارآمدی ارتش‌ها در جهان عرب به چه معناست؟ یکی از ابعاد و معانی این بحران این است که ناتوانی و فروپاشی ارتش¬های عربی در خاورمیانه گویای دگرگونی ماهیت جنگ در منطقه است. ازک ارافتادن ارتش¬های عربی در لیبی، سوریه، عراق در برابر داعش نشان از دگرگونی ماهیت جنگ در منطقه است که پیوند وثیقی با بحران مرز، بحران دولت و سر آخر، طرح خاورمیانه نوین یا بزرگ امنریکا و ظهور بازیگران جدید در میدان خاورمیانه دارد. چه کسی می¬تواند منکر ناتوانی ارتش سوریه و عراق در مقابله با داعش باشد؟
شکست¬های پیاپی ارتش¬های کلاسیک منطقه از داعش و ناتوانی آن‌ها در عقب راندن داعش از مواضعش این پرسش را طرح کرئد که مگر داعش چگونه می¬جنگد که این ارتش¬های تا بُن دندان مسلح توان شکست دادن آن را ندارند؟ گویا داعش شیوه جنگ پیچیده¬تری را وارد میدان نبرد کرد که ارتش¬های کلاسیک با شیوه جنگ منظم قادر به رویارویی با آن نیستند. داعش با شیوه جنگ خود، بحران جنگ و از کارافتادن ارتش¬های منطقه در برابر تهدیدات نوظهور را نشان می¬دهد و ظهور امکانی را فریاد می¬زند که می¬تواند به امکانِ تداوم و بقای داعش نیز تبدیل شود. حضور وسیع جوانان سرخورده عرب در عملیات داعش این سوال را مطرح کرد چگونه این سازمان نظامی در مدت کوتاهی توانست به این شکل از سازماندهی و موفقیت در صحنه های نبرد برسد.
نیروی داعش در خشم و عصیان و انتقام رسوبات و گذشته سرکوب شده بود. ولی خلافت داعش در واقع شوخی یا تراژدی تاریخی برای منطقه بیش نبود. نوعی از جنبش انتقام گیر فراگیر آخرالزمانی که تشکیل آن ریشه در نفوذ فوق العاده امریکا در جنبش های سیاسی و اجتماعی دارد. ظهور دعش این زنگ خطر را بوجود آورد تا توانایی سازمانای اطلاعاتی امریکا را در بوجوذ آوردن داعش ببینیم. خلافت ادعایی داعش زود برچیده شد ولی فکر تخریب گسترده ، بدون مرز ، وحشی گری تا سرحد جنون و عصیان در بین گروههای مختلف اسلام گرای دیگر رسوخ پیدا کرد.
دولت – ملت
طرفداران نظریه خلافت ، راهی جز دیگر ستیزی و حذف دیگران ندارند. جنایات داعش ، القاعده و سایر گروههای افراطی در راستای ایجاد خلافتی خالص است . خلافت اموی و عباسی بر پایه اشرافیت عربی و سلطه بر سایر ملتها قرار داشتند و همانگونه که ملتهای ایرانی ، عراقی و شامی علیه سلطه اموی و عباسی و جنایتهای آنها بپاخواستند ، اکنون نیز وارثان معنوی اموی و عباسی به جنایتهای مشابه دست می زنند. برای ملتها و جوانان خام عرب، خلافت یک مفهوم مقدس است . و این چه مفهومی مقدسی است که با قتل عام و کشتار پیش می رود.
پدیده دولت – ملت با این تعریف که مردمی در یک سرزمینی حاکمیت خود را در دست دارند و دولت ، تجلی اراده مردم است ، در کشورهایی چون ایران ، ترکیه ، مصر ، مالزی ، اندونزی و غیره تجلی دارد.
در بوسنی و هرزگوین که کوشش برای زندگی و همزیستی اقوام مختلف می شود ، پدیده دولت – ملت در حالت تکوین است و این تنها راهی است که مردم یک سرزمین در آرامش و امنیت زندگی کنند. کوشش امریکا در کشورهایی مانند افغانستان و عراق برای آوردن دموکراسی از آنجایی که با اشغال نظامی همراه بوده ، ناقص است. دموکراسی بایداز درون فرهنگ سیاسی ، تغییر سنتهای استبدادی دینی و سیاسی زاییده شود . حضور امریکا به عنوان اشغالگر ، به تحریک جنبشهای افراطی منجر شده و انکان هر گونه توافقی را بین گروههای میانی جامعه از بین برده است.
پدیده دولت – ملت با مشارکت مردم و زیر ساختهای فرهنگی و اقتصادی و سیاسی و حضور جامعه مدنتی شکل می گیرد و نه با عامل و فشار خارجی. دولت – ملت با وحدت مردم شکل می گیرد و نه با ایجاد قراردادهایی که به تجزیه صورت قانونی می بخشد. در مفهوم دولت –ملت وحدت سرزمینی و وحدت سیاسی مهم است . مقایسه کشور ایران و بوسنی و هرزگوین می تواند تا حدی نسبت این ملتها را با پدیده دولت – ملت نشان دهد.
“ایران نمونه خوبی از تشکیل دولت – ملت بر اساس تجربیات مشترک تاریخی و فرهنگی است. دولت ملی ایران پانصد سال قبل با تاسیس سلسه صفوی شکل گرفت و این دولت تاکنون تداوم تاریخی داشته است.از ایرنرو نظریه دولت – ملت ایراین خود یک خود یک نظریه است. چرا که شکل گیری دولت –ملت در ایران ، بسیار پیش از دولت – ملتهای اروپایی صورت گرفت. سیدجواد طباطبایی معتقد است ، ایران جنبه‌های نظری دارد كه اجازه داد زبان و فرهنگ آن را دوباره تجدید بكنیم و همین عدم انحلال ایران در خلافت اسلامی نشان داد که ایران دارای امكانات نظری بسیار اساسی بود كه با در آن شرایط پیچیده، در «درونِ بیرون» جهان اسلام بازسازی كرده و فرهنگ‌‌ ایرانی بازسازی شد. در نتیجه ایران هرگز جزوی از امپراطوری اسلامی نشد. ایران به لحاظ دینی درون دستگاه خلافت بود اما به لحاظ غیردینی یا فرهنگی در بیرون آن قرار داشت. ”
اما پدیده دولت – ملت بوسنی و هرزگوین با جنگ و تجاوز به آن دچار تفرقه و تجزیه شد. بوسنیاییها خیلی دیر فرصت ایجاد دولت – ملت را پیدا کردند. بوسنی همانند سایر مناطق مسلمان عثمانی فرصت در دوران عثمانی فرصت و اجازه تجدید فرهنگی و زبانی را نیافت و پس از عقب نشینی عثمانیها از بالکان به سال 1878 ، بدون دولت و بدون ارتش در مقابل ارتش و حکومت اتریش – مجارستان رها شد. بوسنی و هرزگوین دارای تاریخ فرهنگی و سیاسی هزار ساله است و وحدت بوسنی و هرزگوین از طریق ترکیب سه عنصر بوسنی قبل از اسلام ، دوره عثمانی و دوره معاصر قابل تحقق است. ایجاد هر نوع وحدتی بدون توجه به تاریخ و فرهنگ و زبان مشترک مردمان این سرزمین ، اشتباه و مخرب است.
بوسنیایی ها ، آلبانیایی ها و سایر اقوام مسلمان ساکن بالکان این شانس را دارند که در محدوده فرهنگی کشورهای عربی زندگی نمی کنند و ضرورتی ندارد تا خود را جزیی از خلافت بدانند و سودای خلافت عربی در سر داشته باشند. مسلمانان بالکان بخشی از جهان اسلام هستند . آنها بخشی از امت می باشند ولی کاربرد مفهوم امت در گفتمان اسلام گرایی افراطی به مفهوم جامعه برخاسته از خلافت و جامعه ای دور مفهوم خلافت است. این تناقض و پارادوکس روشنفکری عربی را مسلمانان بالکان ندارند. روشنفکری عرب ناتوان از پاسخ به بحران خلافت می باشند. آنها اروپا ، ایران ، عرفان ، تصوف و مسایل دیگر را عامل فروپاشی خلافت می دانند. روشنفکران عرب دچار پارادوکسی هستند از طرفی خودرا درون مفهوم امت توضیح می دهند و از سوی دیگر دولتهای خود را ملی می دانند. امر امتی یعنی مساله ای که متعلق به همه مسلمانها باشد با امر ملی قابل جمع شدن نیست. امت در مفهومی احساسی و به معنای پیوند دینی تمامی مسلمانان جهان قابل درک است و امت تنها می تواند زمانی محقق باشد که رهبری دینی و سیاسی فردی از بین مسلمانها را بپذیرد. گفتمان نظریه خلافت بر تحقق امت در چارچوب خلافت تاکید کرد و این مصادره این مفهوم است. این نوع روشنفکری متناقض در بین روشنفکران عرب و پیروان سلفی آنها مشاهده می شود. حتی برخی از روشنفکران اسلام گرایی ترکیه دچار این خطا شده و به دنبال جمع بین خلافت عثمانی و دولت ملی ترکیه هستند. اردوغان با تایکد بر نظریه احیای خلافت برآمده از جنبش دین و سیاسی اخوانی در ترکیه ، سعی دارد مسلمانان بالکان را با این چتر سیاسی متحد و پیرو سیاستهای ترکیه کند. مسلمانان بالکان یا باید دنبال نظریات مختلف خلافت مانند نظریه احیای عثمتانی اردوغان باشند و یا الگوی دولت – ملت خود را در همزیستی با سایر اقوام و فرهنگها پیش ببرند و به اسلام به عنوان مولفه فرهنگی و تمدنی توجه کنند . برخی از احزاب سیاسی مسلمان و یا نهادهای اسلامی مانند جامعه اسلامی بوسنی و هرزگوین سعی می کنند در مرز این دو مفهوم خلافت و نظریه دولت – ملت حرکت کنند و نتیجه چنین رفتار سیاسی و دینی به انزوای مسلمانها در بالکان ، تضعیف عوامل وحدت و همبستگی ملی و ناتوانی در مقابل چالش های فرهنگی و سیاسی منجر خواهد شد.

نمایش بیشتر

پاسخی بگذارید

دکمه بازگشت به بالا