سینما

کجا میری آیدا؟ در مسیر یک کاتارسیس بی پایان

داستان از دیدگاه آیدا (یسنا جوریچیچ) ، یک معلم مدرسه روایت می شود که شوهرش زمانی مدیر مدرسه شهرسربرنیتسا بوده و سیو (دینو باریوویچ) و حمدیا (بوریس لر) دو پسر بزرگ او تحت تعقیب ارتش صرب بوسنی هستند. آیدا به عنوان مترجم برای نیروهای حافظ صلح سازمان ملل متحد ، که در منطقه مستقر شده است کار می کند ، او به واسطه شغلش از اطلاعات سطح بالایی برخوردار است. هنگامی که نیروهای ملادیچ پشت تانکهای زرهی عظیم به داخل شهر می شوند ، آیدا در یک جلسه پرتنش بین سرهنگ سازمان ملل ، تام کارمانس (یوهان هلدنبرگ) و شهردار شهر ، مترجم است. سازمان ملل تاکید می کند که سربرنیتسا یک “منطقه امن” است و در صورت حمله صربها به این شهر “عواقب بسیار جدی” را متحمل می شوند کارمانس ازسوی سازمان ملل متحد قول حملات هوایی به مواضع صرب ها را در صورت شکستن اولتیماتوم جدید می دهد ، اما هیچ کس به درستی متقاعد نشده است که این حملات را باید حتما انجام دهد.

ماجرای فیلم در چهارمین سال از جنگ و چهار ماه پس از امضای دستورالعمل ” رادوان کاراجیچ ” رهبر سیاسی صربهای بوسنی موسوم به “بخشنامه 7” ، رخ می دهد. او به نیروهای خود دستور می دهد “یک وضعیت غیرقابل تحمل و ناامنی کامل ، بدون امید به زنده ماندن برای ساکنان سربرنیتسا یا ژپا” ایجاد کنند. گویا در واقع آنها را به کوچ اجباری اختیاری محکوم شده اند. ارتش صرب بوسنی مجموعه ای از اقدامات نظامی را بر اساس “بخشنامه 4” در زمستان93/1992آغاز کرد. در نتیجه ، دهها هزار مسلمان در روستاهای مسلمان نشین در دره رودخانه درینا پاک سازی شده بودند ، مجبور به پناه بردن به منطقه سربرنیتسا ، ژپا و گوراژده شدند.
شورای امنیت سازمان ملل متحد در 16 آوریل 1993 با مشاهده وضعیت وخیم بشردوستانه در محاصره سربرنیتسا ، جایی که حدود 40،000 پناهنده از خانه های خود اخراج شده و به محل امن گریخته بودند ، قطعنامه 819 خود را تصویب کرد و اعلام کرد سربرنیتسا اولین منطقه امن در بوسنی و هرزگوین است. و قرار شد این شهر به همراه پنج شهر دیگر – ژپا ، گوراژده ، سارایوو ، توزلا و بیهاچ توسط جامعه جهانی محافظت شود. در 6 ژوئیه 1995 ، فرمانده سپاه درینا ارتش صرب بوسنی (BSA) به نیروهای خود دستور داد تا عملیات کریوایا 95 Krivaja ’95 را آغاز کنند ، که نام این عملیات خود رمز حمله همه جانبه به سربرنیتسا بود. سربازان ملادیچ تقریباً هیچ مقاومتی از سوی ارتش بوسنی ، گردان هلندی سازمان ملل متحد مستقر و هواپیماهای جنگی ناتو مشاهده نکردند. و 10 ژوئیه ، سربازان ارتش صرب بوسنی (BSA) در حومه سربرنیتسا بودند و هیچ چیز نمی توانست جلوی پیشروی آنها در این “منطقه امن” بدون دفاع را بگیرد. سربرنیتسا نزدیک به سه سال در محاصره بود قبل از اینکه صربها در 11 ژوئیه 1995 این شهر را تصرف کنند ، شهر سربرنیتسا واقع در جمهوری صرب بوسنی ، اکنون توسط چتنیک ها (سربازان افراطی ارتش صرب بوسنی) تحت نظارت فرمانده نظامی راتکو ملادیچ محاصره شده است

حدود 40 هزار نفر از مردم به سوی این منطقه امن اعلام شده حرکت کرده اند اما نیروهای هلندی فقط به 5،000 نفراجازه ورود به محوطه کمپ سازمان ملل را می دهند. جمعیت بیش از حد مردم بی پناه مانند دریای وسیعی در پشت ورودی کمپ به انتظار کورسوی امیدی نشسته اند . در حالی که اوضاع به سرعت رو به وخامت است ، آیدا به دنبال شوهرش نیهاد (ایزودین بایروویچ) و پسرانش در آن طرف حفاظ دورتادور کمپ است. تنها راهی که او می تواند آنها را به داخل بیاورد داوطلب شدن نیهاد به عنوان یکی از نمایندگان پناهنده ها برای یک جلسه “ملاقات شهروندی” با شخص ملادیچ (بوریس ایساکوویچ) در هتل فونتانا با حضور فرمانده گردان هلندی ، تام کارمانس ، است.

محافظان جوان هلندی در اردوگاه سازمان ملل متحد وقتی با ارتش صرب بوسنی تا دندان مسلح روبرو می شوند ، بدون مقاومت درب اردوگاه به روی آنها باز می شود ملادیچ نیز با نیروهای خود از راه می رسد و هزاران نفر را به زور به داخل اتوبوس ها و کامیون ها می برد ، زن و مرد از یکدیگر جدا شده اند. طرح تخلیه هنوز توسط سربازان سازمان ملل نهایی نشده و غیرنظامیان حتی ثبت نشده اند. نیروهای صربستان حدود 200 نفر را در پشت پایگاه سازمان ملل بازجویی می کنند ، ملادیچ می گوید که او این غیرنظامیان را به کلادانی که تحت کنترل ارتش بوسنی بود ، خواهد برد. 200 نفر را به مکان نامعلوم اعدام جمعی منتقل می کنند. طرح از قبل نوشته شده است تا اعدام گسترده را از جامعه بین المللی پنهان نگه دارد.
آیدا اما آنقدر شنیده است که بداند باید پسرانش را به نوعی از این اردوگاه بیرون بکشد. او مانند مادری شجاع و نترس ،تمام راه های ممکن را یکی پس از دیگری آزمایش می کند و حتی به افرادی که برای آنها کار می کند التماس می کند به پایشان می افتد تا برای آنها اسناد سازمان ملل صادر شود. آیدا با بی رحمی های چتنیک ها کاملاً آشنا است و با فداکاری سعی می کند خانواده اش را نجات دهد. او حتی حاضر می شود به پای پسرانش شلیک کند تا بتوانند آنها را در میان افراد زخمی پذیرفته و از این طریق از اعزام آنها به کلادانی جلوگیری کند اما . وقتی مشخص می شود که سه کامیون مجروح قبلاً پایگاه را ترک کرده اند و حتی پای یک نفر از آنها نیز به بیمارستان نرسیده است. از این کار منصرف می شود تنش و هیجان به عنوان مسیرهای فرار یکی پس از دیگری بر روی آنها بسته می شود. و ما می دانیم که اگر از اردوگاه خارج نشوند چه سرنوشتی در انتظار آنها است.

ملادیچ که قبلاً ارتش بوسنی را شکست داده بود ، حال با فیلمبردارش در سربرنیتسا حاضر می شود ملادیچ از قدرت تصویر به خوبی آگاه است در همه جا با خود تصویربردار به همراه دارد و حتی اندازه نماها و لوکیشنها را هم او به تصویربردار می گوید چتنیک های مسلح به بهانه بررسی و یافتن نظامیان مسلمان وارد پناهگاه غیرنظامیان واقع در پایگاه سازمان ملل در پوتوچاری می شوند دستیار ملادیچ وقتی از غیرنظامیان می شنود که هیج نظامی در بین ما نیست با پرخاشگری فریاد می زند پس ما چهار سال با کی داریم می جنگیم!؟ . افسران درمانده هلندی چاره ای جز تماشا و سکوت در برابر رفتار ددمنشانه صربها ندارند. فیلمبردار صرب همه جا حضور دارد . ملادیچ خوشحال است که به عنوان یک قهرمان ملی در مقابل دوربین ظاهر می شود. او که در لحظه ورود به سربرنیتسا مقابل دوربین بحث انتقام از مسلمانان را مطرح کرد حال در حین فیلمبرداری وانمود می کند که با بوسنیایی ها مهربان و بخشنده است . چتنیک ها رفتار سخیف و غیرانسانی دارند ، در هر فرصتی بوسنیایی ها – بویژه بوشنیاک ها (مسلمانان بوسنیایی) را مرعوب و تحقیر می کنند.
آیدا احساس می کند که سرنوشت غم انگیزی برای کسانی که در دست چتنیک ها مانده اند ، رقم خواهد خورد. وی سرانجام به بهانه اینکه شوهرش مذاکرات با صرب ها را تسهیل می کند ، موفق می شود شوهر و فرزندانش را به صورت قاچاقی وارد این مجموعه کند. اما خانواده وی اجازه ندارند برای مدت طولانی در کمپ سازمان ملل بمانند. آیدا دیوانه وار از هر شناسه جعلی گرفته تا مخفی شدن در میان جعبه های بزرگ پشت کامیون ، برای محافظت از آنها نقشه های قابل تصوری را ارائه می دهد. اما به نظر می رسد هیچ کاری جواب نمی دهد. آیا خانواده او هم به مانند جمع کثیری از مردم قربانی تیراندازی های سیستماتیک خواهند شد که در شرف وقوع است؟
یاسمیلا ژبانیچ فیلمساز بوسنیایی درآخرین فیلم خود باز هم با یک مادر شجاع که قصد حفاظت از خانواده خود را دارد تولید مشترک بین المللی دیگری ، شامل بوسنی و هرزگوین ، اتریش ، رومانی ، هلند ، آلمان ، لهستان ، فرانسه ، نروژ و ترکیه را به جهان ارایه می کند ژبانیچ در سال 2006 ، هنگامی که برای فیلم راز اسما جایزه خرس طلایی گرفت ، به شهرت رسید . و امسال با فیلم آیدا کجا میری ؟ نامزد دریافت جایزه اسکار است در هر دو فیلم ، یک مادر بوسنیایی به شدت تلاش می کند تا از خانواده خود محافظت کند. در گرباویستا(راز اسما) ، اسما سعی می کند سارا دختر نوجوان خود را از طریق دعوت به سکوت از یک حقیقت بسیار دردناک محافظت کند: چرا که در اردوگاه چتنیک ها به اسما تجاوز کرده اند و سارا فرزند تجاوز است در آیدا کجا میری ؟ شخصیت اصلی داستان یک زن است و یک تنه می خواهد ازشوهر و دو فرزندش محافظت کند. ارتش صرب بوسنی در هر دو فیلم مسئول مستقیم درد و عذاب شخصیت قهرمان زن هستند . ژبانیچ در خصوص این فیلم می گوید: “از نظر من ، این زنان سربرنیتسا مقدس بودند ما همیشه فکر می کنیم مقدس ها در آسمان هستند ، اما این زنان با ما بر روی زمین هستند.

دیدن فیلمهایی که بیننده به کل داستان آن از قبل دسترسی دارد و حتی پایان آن را می داند شاید علاقه مندی و یا حوصله بیشتری را بطلبد فیلم کجا میری آیدا ؟ یکی از همین فیلم هاست داستان نسل کشی مسلمانان سربرنیتسا تماشاگر این فیلم می داند که هر مرد بوسنیایی روی پرده سینما به طور بالقوه محکوم به مرگ است. با این وجود ژبانیچ از همان ابتدا صریح سخن می گوید ، او در بیان داستان فیلم آزادانه عمل کرده است . نوشته ابتدای فیلم می گوید: “این داستان براساس وقایع واقعی ساخته شده است.” “برخی از شخصیت ها خیالی و برخی صحنه ها و گفتگوها برای اهداف خلاقانه و نمایشی داستانی هستند”. در حالی که برخی شخصیت ها به وضوح قابل تشخیص هستند که براساس افراد واقعی ساخته شده اند ، تاکید ژبانیچ با آوردن نوشته “اروپا ، بوسنی – ژوئیه 1995” در ابتدای فیلم تاکید بر این اتفاق در اروپاست کارگردان وقت خود را صرف بیان ارائه یک گزارش مستند از یک حادثه تاریخی نمی کند گرچه او در لحظه ورود راتکو ملادیچ به سربرنیتسا عینا همان سخنان خودش را در فیلم استفاده می کند که می گوید تا پرچم ها و علائم مسلمانان را به سرعت از خانه ها بردارند . اما او درام را خوب می شناسد ، همین طور تراژدی را ، خانواده به عنوان ستون تشکیل دهنده جامعه رکن اصلی در این فیلم دارد ژبانیچ می کوشد هزاران قربانی بوسنیایی را با محدود کردن آنها در قالب یک خانواده ، برای بیننده برجسته تر نماید ژبانیچ در همان ابتدای آغاز فیلم با یک پن ملایم آیدا و خانواده اش را که به او زل زده اند را از کل فیلم بیرون کشیده و به بیننده معرفی می کند و سپس فیلم آغاز می شود کارگردان با این معرفی تکلیفش را با دانسته های بیننده با داستان سربرنیتسا روشن می کند چرا که او می خواهد قصه خودش را بیان کند . این فیلم سه روز منتهی به نسل کشی را به تصویر می کشد
در طول سالیان گذشته کتاب ها و مستندهای بسیاری در خصوص سربرنیتسا منتشر و یا ساخته شده است همینطور نمایشگاه های عکس که برخی از آنها تاثیر گذار هم بوده اند و مخاطیان را درگیر این موضوع کرده اند اما ژبانیچ این بار با انتخاب آیدا که مترجم سازمان ملل است و به واسطه شغلش از اطلاعات سطح بالایی برخوردار است بیننده را وارد بطن ماجرا می کند

یسنا جوریچیچ بازیگر صربستانی شخصیت آیدا را به طرز باورنکردنی ایفا می کند بخشی به عنوان مترجم ، بین انگلیسی زبان ها و بوسنیایی زبانها بخش دیگری هم به عنوان مادر و همسر است ، که غرایز مادرانه را به خوبی پیش می برد و در مقابل همسرش هم کم نمی آورد و اما مهمترین ایفای نقش او در این فیلم که عمدتاً در سکوت می گذرد در ژست ها و نگاه او صورت می گیرد به ویژه وقتی که تنها مانده است ، زیرا چیزهایی را که جرات گفتن آنها را ندارد تشخیص می دهد و سعی می کند آنها را حفظ کند یسنا جوریچیچ (آیدا) دراین سه حالت که به لحاظ شکلی با هم متفاوت هستند چنان خوب از پس اجرای آنها بر آمده است که برای تماشاگر تولید کاریزما می کند نگاه نگران او در حالی که پک عمیقی به سیگارش می زند در ابتدای فیلم و در میانه نگاه تعقیبی او از پشت فنس های کمپ به زنان داخل اتوبوس که به نگاه مستاصل راننده اتوبوس ختم می شود گویی هر دو از پایان این فاجعه اطلاع دارند و نگاه ترسان او به هنگام سوال و جواب پسرانش توسط دستیار ملادیچ و نگاه ثابت و پر از ایهام او در انتهای فیلم ، گویی نگاه کردن و چشم ها در این فیلم یک شخصیت مجزا دارد یک سوم فیلم به این نگاه ها و چشمها معطوف است به این جهت که چشمها پنجره ای به سوی روح انسانهاست
آیدا با داشتن نشان UN بر سینه اش، فکر می کند برگ برنده ای در دست دارد که دیگران ندارند اما او از نظر سایر همکارانش هنوز هم یک بوسنیایی است برای همین با عجز و ناله به پای نیروهای حافظ صلح سازمان ملل می افتد تا شاید بتواند از خانواده اش محافظت کند و حتی قانع می شود که حداقل یکی از فرزندانش را نجات دهند . نیروهای حافظ صلح سازمان ملل متحد تحت سرهنگ تام کارمانس (یوهان هلدنبرگ) به طرز استادانه ای همان گونه که در تاریخ ثبت شده است در این فیلم به تصویر کشیده شده اند این نیروها در اکثر مواقع از انجام ماموریت و مسولیت های خود ناتوان بودند و قادر به جلوگیری از صرب ها نشدند ، با وجود اینکه سربرنیتسا یک شهر امن تحت حمایت سازمان ملل اعلام شده بود و با توجه به انفعال نیروهای حافظ صلح سازمان ملل متحد ، واحدهای ارتش صرب بوسنی از تهدید به حمله هوایی به مواضع شان در صورت لزوم هم هراسی نداشتند ، گرچه این اولتیماتوم ها هم هرگز کارایی نداشت که اگر داشت نسل کشی سربرنیتسا رخ نمی داد
در فیلم به وضوح شاهد استیصال این فرمانده هستیم فرمانده هلندی که درمانده است. وقتی به مقر سازمان ملل می رسد ، توسط مافوق خود غافلگیر می شود ، چرا که به او می گویند باید از صربها دلجویی کند. او نمی تواند مجوز حملات هوایی علیه مواضع صرب ها را بگیرد خود را در یک اتاق محبوس می کند و در جواب آیدا که می گوید آنجا آن بیرون دارند آدمها را می کشند فقط سکوت می کند او به خوبی می داند که برای همیشه در قتل عام گسترده ای شریک خواهد بود. ( در زمان نسل کشی سربرنیتسا ، هلند به نقش خود و اهمال صورت گرفته اعتراف کرد و پس از ارایه گزارش ویژه در سال 2002 ، نخست وزیر و کل کابینه هم استعفا کردند.) علیرغم این تصمیم وپس از گذشت 25 سال همزمان با نمایش جهانی فیلم آیدا کجا میری؟ دولت هلند اعلام کرد 5000 یورو به نیروهایی که در سربرنیتسا خدمت می کردند به عنوان کمک پرداخت می کند

کارگردان که از داشته های تماشاگر در خصوص نسل کشی مطلع است آگاهانه از ارایه هر گونه تصویر خشونت بار پرهیز می کند و تلاش دارد با نشان دادن عین حقایق به صورت راش و مجزا که هنوز هم در سایت آسوشیتدپرس در یوتیوب وجود دارد فضایی را خلق کند که تماشاگر خود را در میان جمعیت حاضر در سربرنیتسا سال 1995 ببیند که به کمک بازی پر تنش آیدا و قاب بندی های زیبای فیلمبردار و کار بسیار حرفه ای تدوین گر موفق می شود . POV های پی در پی آیدا در طول فیلم حالت مستندگونه ای به فیلم تزریق کرده است ورود کامیون های حامل مردم بی گناه و زخمیها به اردوگاه و تب و تاب آیدا در میان جمعیت ترسیده ازچتنیک ها که به دنبال شوهر و پسرانش است فضای کلی از بروز یک فاجعه را پیش بینی می کند که تماشاگر گویی همه ماجرا را در پیرامون خود احساس می کند و وقتی برای صدا زدن شوهر و فرزندش به بالای کانتینر می رود با صحرای محشری از مردم مواجه می شود که مانند دریایی آرام در انتظار طوفان نشسته است فیلمساز به قدری آیدا را برجسته کرده است و یسنا جوریچیچ چنان با قدرت در نقش اصلی بازی می کند که بیننده تصور می کند گویی قرار است سرنوشت نهایی این نسل کشی بر دوش همین یک زن باشد ، بازسازی صحنه های فیلم بسیار شبیه به واقعیت ماجرا به تصویر کشیده شده است درست است که 25 سال از این جنایت می گذرد اما با تطبیق فیلمهای موجود می توان گفت این کار عالی انجام شده است

کارگردان روش مناسبی را برای نزدیک شدن به ماجرای این نسل کشی انتخاب کرده است که از سه بخش تشکیل شده است بخش اول زمان گذشته روایت اصلی که محدود به چند روز آخر ماجرا است بخش دوم که در دل بخش اول است یک سکانس کوتاه فلاش بک مهمانی و بخش سوم زمان حال که مربوط به اتفاقات چند سال آینده است
ریتم تند این فیلم 100 دقیفه ای چالشی را برای حافظه تماشاگر ایجاد می کند و ژبانیچ با علم به این موضوع چند لحظه به یاد ماندنی و تنفس برای بیننده ارایه می دهد که در هر یک آنها به فاجعه نزدیکتر می شویم جایی که مردم هیچ جایی برای تسکین خود ندارند ،.آیدا با خانواده اش خلوت کرده است پسر کوچکش سیگار روشن را از برادر بزرگش گرفته و پک عمیقی به آن می زند آیدا با ناراحتی می گوید : “من در مورد سیگار کشیدن چه گفتم؟” پسر کوچکتر در جواب می گوید: ” دو روز دیگر روز تولد من است” و خانواده لبخندهای تلخ و شیرینی را رد و بدل می کنند.و نمیدانند که روز تولد فرزند خانواده با روز مرگشان یکی خواهد بود به مانند فاطیما موهیچ نوزادی که روز تولدش روز مرگش هم بود. این لحظات تنفس کوتاه در کوران حادثه آمادگی تماشاگر را برای سمپاتی بیشتر با ماجرا افزایش می دهد
بخش دوم در واقع بازگشت به گذشته است آیدا دست از کشیدن سیگار خود بر می دارد و از سیگار دست پیج شده همکار مترجمش که یک پرستار جوان صلیب سرخ را در آغوش کشیده است پکی می زند ، به آن دو و حرکات شان زل زده و می خندد ، چشمهایش را می بندد و ما وارد یک یک مهمانی با شکوه و رنگارنگ که همگی می خندند و می رقصند، می شویم . پسر کوچک آیدا خواننده راک این مسابقه مدل مو است هر یک از چهره ها با قیافه های آشنا که تا اینجای فیلم دیده ایم دستهای یکدیگر را گرفته و به صورت یک زنجیر دایره ای در کنار هم می چرخند ، و هنگام چرخش رقص کنان با چهره ای یخ زده و نگاه عمیق به دوربین ، خیره می شوند. و در واقع خودشان را در حافظه تماشاگر ثبت می کنند تماشاگری که خوب می داند که قرار است چه بلایی بر سر این جمعیت خندان بیاید.
ماجرای نسل کشی سربرنیتسا سرشار از خشونت محض است. اعدامهای گروهی ، تجاوز و گورهای دسته جمعی و حتی پخش بقایای یک جسد در چندین گور مختلف برای عدم شناسایی ، اما کارگردان به طرز عجیبی سعی مضاعف دارد این خشونت را روی پرده به نمایش نگذارد در یکی از تکان دهنده ترین سکانس ها ی بخش اول فیلم که در ذهن تماشاگر شکل می گیرد ، جمع کردن مردان و پسران نابالغ بوسنیایی در سالن تاتر مدرسه است کامیون ها ی حامل مردان و پسران بوشنیاک وارد حیاط مدرسه می شوند همسایگان و پسربچه های توپ به دست پیاده شدن آنها را به تماشا می ایستند همه را با زورداخل سالن می برند سالنی با دیوارها و پنجره های بسته ، که فقط چند دریچه کوچک هوا دارد لوله های تفنگ از دریچه های کوچک آن بیرون می زند و تماشاگر در حیاط مدرسه فقط صدای رگبار گلوله ها را می شنود چند پسر بچه همسایه که در حال بازی فوتبال هستند ابتدا کمی مکث می کنند و بعد با بیشتر شدن صدای رگبارها از محوطه فرار می کنند اما والدین آنها در همسایگی این مدرسه بی اعتنا به این کشتار در تراس منزل خود در خلسه هستند و طوری رفتار می کنند که گویی هیچ اتفاقی نیفتاده است دوربین به آرامی دالی بک می کند و از حیاط مدرسه بیرون می آید و با ترانزیشن محو به سفیدی (Fades to White) به پیج و خم جاده ای در سرزمینی پوشیده از برف سفر می کنیم محو به سفیدی به مخاطب می‌گوید که ماجرای این نسل کشی هنوز تمام نشده است. باوجودی که تمام اطلاعات بصری به شما می‌گوید ماجرا کامل شده است، اما هنوز چیزهایی باقی مانده است.و خبر از یک پایان مبهم با خود به همراه دارد
در فیلم بازمانده (1373) ساخته شادروان سیف الله داد که داستان فیلم درباره اشغال شهر حیفا در سال ۱۹۴۸ در فلسطین اشغالی است. پزشکی به نام سعید همراه با همسرش لطیفه و نوزادشان فرهان قصد سفر دارند. روزی که آن‌ها تصمیم به سفر گرفته‌اند صهیونیست‌ها به حیفا هجوم می‌آورند و سعید و همسرش در قتل عام اهالی شهر کشته می‌شوند. سرپرستی فرهان که در خانه تنها مانده و همچنین منزل سعید از سوی سازمان یهود به زن و شوهری یهودی واگذار می‌شود.
آیدا بعد از چند سال برای بازپس گرفتن منزل و اثاثیه اش به سربرنیتسا برمی گردد موسیقی لایت موتیف ، تماشاگر را به ابتدای فیلم رجعت می دهد وقتی که همان ابتدای آغاز فیلم با یک پن ملایم آیدا و خانواده اش را که به او زل زده اند را از کل فیلم بیرون کشیده و به ما معرفی می کند پس موضوع باقیمانده خانه و کاشانه است آیدا محله را با عبور از کنار همسایگان صرب قدیمی که در زمان نسل کشی به اذیت و ازار بوشنیاک ها پرداخته بودند پشت سر گذاشته و وارد مجتمع مسکونی شده و زنگ آپارتمانش را می زند و وقتی در باز می شود خودش را معرفی می کند آیدا سلماناگیچ

داخل آپارتمان آیدا تغییر چندانی نکرده و همان ساعت قبلی و دقیقا در همان جای قبلی بر روی دیوار همچنان کار می کند زن صرب صاحب خانه فعلی که صلیبی بر گردن دارد پسر خردسالش را صدا می زند تا به آیدا “دوبَردان” بگوید آیدا یا شنیدن صدای “روز بخیر” نیکولا پسرک خردسال در خود می شکند و با گریه به زن صرب نگاه می کند مادر پسرک در حالی که تلاش دارد صلیب آویز روی سینه اش را مخفی کند تمام دارایی آیدا که یک کیف دستی است را به او می دهد آیدا در خروج از مجتمع به دستیار ملادیچ که مسول برخی از جوخه های اعدام بود بر می خورد که به او روز بخیر می گوید و وارد آپارتمان آیدا می شود او پدر نیکولاست و این حکایت غریب همه روز های مردم در این کشور پس از نسل کشی است .
در یکی از سکانس های پایانی فیلم همه چیز در سکوت به نمایش گذاشته می شود آیدا به همراه سایر مادران سربرنیتسا به دنبال شناسایی خانواده اش درسالن تفحص که تکه های استخوان و باقیمانده اجساد است قادر به شناسایی فرزندانش از طریق کفش های کتانی یکی از فرزندانش می شود همان که در آغاز فیلم از برادرش پرسید: می تونم کفشهای تو رو داشته باشم ؟ آیدا در این سکانس واقعیت بی پایانی را به نمایش می گذارد وقتی که استخوانهای دست پسرش را بدون داشتن سر بر بدن در دست می گیرد ، در مستند سربرنیتسا ، مارش نامیرا ساخته بهروز ناصری یکی از مادران سربرنیتسا در مواجهه با استخوان های بدون سر فرزندش می گوید : هیج مادری فرزندش را بدون سر به دنیا نیاورده است و من چگونه فرزندم را بدون سر شناسایی کنم ؟

و این میراث تمام زنان بوسنیایی باقیمانده پس از جنگ بوسنی و نسل کشی سربرنیتسا است که آیدا به خوبی توانسته است مستقیماً بیانگر این درد و ترس از زمان گذشته و حال آنها را به نمایش بگذارد .” زنانی که سالها بعد ، تلاش می کنند تا استخوان ها و بقایای فرزندانشان و یا همسرانشان را شناسایی کنند ضمن این که تلاش مضاعفی هم برای دسترسی مجدد به املاک خود که در حال حاضرساکنان صرب بوسنی در آن زندگی می کنند ، داشته باشند . این نشان می دهد که زخم های نسل کشی هرگز التیام نمی یابد.
ژبانیچ سینما را در مکتب یوگسلاوی سابق آموخته است سینمای پارتیزان ها ، سینمای والتر از سارایوو دفاع می کند ، سینمایی که در آنها مدام پل ها منفجر می شوند و یا سربازان بر روی مین ها می روند و از کشته ها پشته ای ساخته می شود اما او در این فیلم بسیار ساده تر از آنچه که تصور می شود تماشاگر را غافلگیر می کند : همکار و جنایتکارسابق حال و احوال خانواده را جویا می شود همکلاسی سابق با اسلحه روبروی شما نشسته است ، یا شکنجه گر و مسول جوخه اعدام سال ها بعد به شما روز بخیر می گوید و یا همسایه متجاوز جنسی هنوز هم در خیابان شما را برانداز می کند افرادی که با اسلحه می آیند همان کسانی هستند که شما می شناسید – دانش آموزان قدیمی آیدا از مدرسه ، دوستان زمان دانشگاه همه و همه سوهان روح می شوند و چون خوره از درون ویران می کنند . این موارد بسیار فراتر از انفجار مین و یا عبور گلوله از بدن تاثیر می گذارد ، و تملک و غصب منزل توسط صربها بیشتر از خراب کردن آن منازل تاثیر گذار است و البته قساوت های غیر قابل تصور دیگری که جای خود را به خفت های روزمره می دهد ، چرا که بسیارترسناک است و ممکن است دوباره تکرار شود.

بخش سوم
چه بخواهیم و چه نخواهیم که منطق کارگردان در روایت شخصی از نسل کشی سربرنیتسا را بپذیریم ، اما این فیلمساز 45 ساله بوسنیایی به خوبی توانسته است بعد از25 سال ، مادران ، همسران ، خواهران ، مادربزرگها ، خاله ها و پسر عموهای بوسنیایی باقیمانده از نسل کشی سربرنیتسا را با خود همراه کند و نه تنها به عنوان صدای مادران بوسنیایی بلکه به عنوان نماینده بین المللی ملت جوان و رنج دیده کشورش را چنین قدرتمند در قالب شخصیت آیدا که گویی نماینده همه مادران قربانیان سربرنیتسا است معرفی کند .
نحوه ورود کارگردان به دل ماجرای نسل کشی در فیلم کجا میری آیدا؟ به گونه ای رقم خورده است که اکثر تماشاگران به ویژه از نوع اروپایی و غربی را به یاد فیلم های فهرست شیندلر ( Schindler’s List) پیانیست ( The Pianist) و زندگی زیباست Life Is Beautiful می اندازد در قسمتی از جدا کردن زنان و مردان در اردوگاه سازمان ملل وقتی با دخالت یکی از سربازان هلندی چتنیکها متوجه میشوند که پسری در لباس دخترانه قصد خروج دارد با اینکه موقعیت خنده دار است اما تماشاگر هم با مافوق این سرباز هلندی که به او پرخاش و اعتراض می کند همراه می شود . این پرخاش هلندی ها در چند جای دیگر هم تکرار می شود وقتی شهروندان مذاکره کننده وارد جلسه با ملادیچ می شوند باید تحت بازرسی بدنی قرارگیرند یکی از مذاکره کنندگان زن است و بازرسی بدنی سرباز صرب از او تبدیل به آزار جنسی می شود به گونه ای که آثار این عمل چندش آور در چهره سرباز هلندی به وضوح نمایان می گردد

امیرحاجی حافیظ بگویچ در نقش یک افسر صرب ، دست راست راتکو ملادیچ ، یعنی مسئول برخی اعدام ها است ، کسی است که هم محلی های خود برای اجرای این نقشه جهنمی به جوخه اعدام می سپارد بازی او در این نقش باورنکردنی است. گفته می شود دو تن از هنروران در نقش زنان سربرنیتسا هنگام فیلمبرداری با دیدن بازی امیر آن هم با لباس ارتش صرب بیهوش شده اند این دو در زمان نسل کشی در سربرنیتسا حضور داشته اند و از وحشت این یادآوری تاریخی بیهوش شده اند .در صحنه ورود دستیار ملادیج به اردوگاه سازمان وقتی او منتظر دستور فرمانده اردوگاه است همکار او با نگاه و توجه هوس آلود به یکی سربازان دختر هلندی درماندگی آنها در مقابله با این رفتارهای تحقیرآمیز به نمایش گذاشته می شود و با وجود خلق موقعیت کمیک بدون آنکه تماشاگر بخندد به فرمایگی و رذالت بیشتر چتنیکها پی میبرد .چتنیک ها به بددهنی و آزار و اذیت کلامی و رفتارهای جنسی و حقارت آمیز شهره هستند ورود راتکو ملادیچ به اردوگاه و دست نوازش او بر پسربچه و پخش شکلات و نوشیدنی هم در همین راستا تلقی می شود همچنین نحوه پرتاب نان توسط دستیار ملادیچ به سوی جمعیت در کمپ پوتوچاری.

فیلم کجا میری آیدا؟ انباشته از دروغ ، بی تفاوتی ، ترس و وحشت است که به وجود بیننده رسوخ می کند ، تماشاگر به خوبی این موضوع را دریافته است . آیدا هم این را خوب می داند ، اما باید وعده های دروغین مسئولان را ترجمه کند و به مردم دستور دهد تا به سوی مرگ حرکت کنند کارگردان او را هم شریک هلندی قرار می دهد و تمامی صحبتهای فرمانده هلندی آیدا هم با او در یک مدیوم شات دو نفره قرار دارد آیدا تلاش می کند شاید از این طریق بتواند از همسر و فرزندان خود محافظت کند . یسنا جوریچیچ با هنرمندی تمام از عهده این نقش سنگین برآمده است ، فریاد ها ، التماس ها ، فرارها ، گریه ها و در لحظه ای کوتاه در فلاش بک با احساس خوشبختی ، آرزوی دنیایی را می کند که همه چیز در آن ساده تر باشد .
بدبختی و استیصال قربانیان ، در چهره ترسیده مادر نوزاد در حال تولد یا ستاره راک جوان مشتاق موج می زند. وحشت پسری که در تلاش برای فریب صرب ها به عنوان یک زن در حال خروج از اردوگاه ، گریه سرباز هلندی از سر ناتوانی قدرت ، جدا شدن مادر و پسر به زور از هم ، نگاه های یک عاشق و یک معشوق که می دانند دیگر هرگز یکدیگر را نخواهند دید . جدا کردن پیرمرد و پیرزن عاشق از یکدیگر ، جدا کردن پیرمرد از گاوش که همه دارایی اوست و یا شلیک مستقیم به زنی که در حال تهیه نهار است توسط صربها ، تماشاگر هم در حین دیدن فیلم با اینکه می داند ماجرا چیست اما او هم به مانند آیدا خوش خیال است و امید دارد کارگردان پایان خوشی بر این فاجعه داشته باشد این در حالیست که جامعه بین المللی در حال فراموش کردن آن به عنوان نسل کشی است. بانیان و عاملان این نسل کشی با جسارت تمام این جنایت را انکار می کنند و حتی در مراسم راهپیمایی صلح سالیانه آن هم شرکت فعال دارند و یا هنوز هم به فروش آنلاین تی شرت هایی با مضمون سیم ، چاقو ، سربرنیتسا و با شعار ستایش از قتل عام های سربرنیتسا صربها را دعوت می کنند که بیایید یک سربرنیتسای دیگر راه بیندازیم

نسل کشی سربرنیتسا با اراده عاملان آن به موضوعی شدیدا سیاست زده تبدیل شده است ، بی نتیجه ماندن فریاد ناراحتی بازماندگان که اکنون باید در کنار مجرمانی زندگی کنند که هرگز پایشان به دادگاه کشیده نشده است ، و یا آنها هم که به دادگاه کشیده شده اند مدتهای مدیدی است اسیر بورکراسی شدید قرار دارند 25 سال بعد، کشتاری که توسط دو دادگاه سازمان ملل متحد به عنوان نسل کشی تعریف شده است با وجود شواهد غیرقابل انکار آنچه اتفاق افتاده هنوز توسط سیستم های سیاسی صرب به طور سیستماتیک تکذیب و انکار می شود. و پروژه صربستان بزرگ پروژه ای که هلندی ها در 11 ژوئیه 1995 باعث تحریک آن شدند همچنان با شدت دنبال می شود .
در بخشی از فیلم سرزمین هیچ‌کس ( No Man’s Land) ساخته دانیس تانویچ (2001) سرباز بوشنیاک اسلحه بدست با تهدید از سرباز صرب می پرسد چه کسی جنگ را آغاز کرد ؟ سرباز صرب با نگاه به اسلحه ترسان می گوید: ما این موقعیت بار دیگر در این فیلم تکرار می شود اما اینبار سرباز صرب اسلحه در دست گرفته و از سرباز بوشنیاک همان سوال را می پرسد و جواب می شنود : ما
این فیلم گرچه اولین اسکار را برای بوسنیایی به ارمغان آورد اما نتوانست قربانی جنگ و جنایتکار جنگی را از هم تفکیک کرده و تکلیفش را با تماشاگر روشن سازد و حتی زوم بک انتهایی فیلم از مردی که روی تله انفجاری بی حرکت مانده است هم به ابهام بیشتر این موضوع منجر می شود اما در فیلم آیدا کجا میری ؟ بر خلاف این فیلم تکلیف بیننده با قربانی و جنایتکار کاملا روشن است ژبانیج با استناد با گفته ها و تصمیمات اشخاص واقعی این رویداد که هنوز در دادگاه های معتبر بین المللی پرونده باز دارند به خوبی هر چه تمام خط بین قربانی و جانی را پر رنگ کرده و تماشاگر به راحتی می تواند آن دو را از هم تمیز دهد اما با ایجاد و خلق شخصیتهایی بر مبنای ذهنی خود موفق می شود کاتارسیس را در این فیلم تولید کند که سرنوشت قربانیان نسل کشی و جنایتکاران آن را به هم تنیده و ممزوج می کند.


فیلم با یک سکانس بدون دیالوگ به پایان می رسد. پایانی پر از ایهام . آیدا به شغل قبلی خود معلمی بازگشته است و به تدریس کودکان مشغول می شود کودکان فارغ از قومیتی باز کنار هم در یک کلاس درس نشسته اند و فیلمساز مانیفیست خود را با چشمان و نگاه تماشاگر فریاد میزند. سالن تاتر مدرسه که محل اعدام دسته جمعی بود برای اجرای نمایش کودکانه بازسازی شده است کارگردان بیننده را درمیان تماشای کودکان قربانیان نسل کشی و کودکان جانیان نسلی کشی به حال خود رها می سازد تماشاگر محو بازی الان می بینم الان نمی بینم در قالب باز و بسته کردن چشمان این کودکان می شود ، تاکید کارگردان بر این بازی کودکانه نشان از وضعیت فعلی مرتکبان جنایات نسل کشی است که چشم حقیقت بین جامعه بشری در دیدن و یا ندیدن آنها مردد و منفعل عمل کرده است نمایش این کودکان ، کودکانی که پس از جنگ بدنیا آمده اند و قرار است نسل آینده این کشور باشند در حالی که والدین آنها فارغ از این که جانی هستند و یا قربانی در کنار هم با خنده و خوشحالی از سر رضایت به تماشای این نمایش نشسته اند ، کارگردان روی چهره و نگاه جانیان نسل کشی حاضر در سالن تاکید می کند اما خبری از عصبانیت ، انتقام ، کینه و نفرت ، نیست و ژبانیچ به جای آنها ترس و شفقت را در قالب صبوری و همزیستی مسالمت آمیز به بیننده پمپاژ می کند . آیدا جدا ازهمه در یک مدیوم شات . پشت به نرده ها رو به دوربین ایستاده و با نگاه نگرانش به تماشاگرخیره شده است دوربین با حرکت “دالی این” ما را به آیدا نزدیکتر می کند گویا آیدا نگران دریافت تماشاگر از کلیت پیام فیلم است ، ترس و شفقت و دلسوزی در قالب صبوری یعنی چیزی فراتر از بخشش که به صورت یک کاتارسیس بی پایان و هدفمند تماشاگر را پس از خروج از سینما هم رها نمی کند.همین نگاه کارگردان به جریان نسل کشی سربرنیتسا کافیست تا امسال نامزد جایزه اسکار شود و چه بسا که آن را هم دریافت کند .
بهروز ناصری

Show More

Komentariši

Vaša email adresa neće biti objavljivana. Neophodna polja su označena sa *

Back to top button