سربرنیتسا ، کوچک ترین نقطه جهان

اینسام تالیچ

ده سال قبل اینسام از من خواهش کرد تا این داستان او را ترجمه کنم. این ترجمه همراه با ترجمه هایی از زبان انگلیسی ، آلمانی ، فرانسوی ، ترکی و عریی در کتابی منتشر و در نمایشگاه کتاب فرانکفورت آلمان  عرضه شد.ایسنام ، نویسنده و خبرنگار برجسته زمان جنگ بوسنی اکنون در میان ما نیست. بیماری سال گذشته مجالی برای ماندن را نداد. آرزو داشت این داستان دستمایه فیلمنامه ای گردد و فیلمی بر اساس آن توسط یک کارگردان ایرانی نظیر عباس کیاررستمی ساخته شود. هم ایسنام و هم کیارستمی هر دو به جهان باقی شتافته اند.  این ترجمه به روح ایسنام تالیچ تقدیم می گردد و از خداوند برای روح این انسان نیکو و رنج دیده طلب مغفرت می کنم.

 

 زرینا زن عموی پیرم را می بینم. از خونه قدیمی دم بازارش بیرون می آید. بنظر می رسد عمه ام شب پلکی برهم نزده باشد. می ترسم  رو زمین ولو  شود، ولی سختی و رنجی  دوران مهاجرت ، او را قویتر ساخته . به عمه و خونه اش فکر می کنم. از اونا تشکر می کنم که من را پذیرفتند. این را به من می گوید و با دستش به ساکنان نظامی خانه اش اشاره می کند.
زن عمو ، زنی پیر ولی با اسمی جوان است. شاید اون تنها زنی در بوسنی باشد که این اسم را دارد. حال تازگیها این اسم را روی بچه ها می گذارند. اون هم به دخرتبچه ها می دهند. زرینا اسم مرسومی در بوسنی نیست. اسم عمه ام باید زرین می بود. اسم مادرش فرح بود ، هر دو از زیبارویان ازمیر بودند.
فرح پذیرفت تا پیش خواهرش زینب به بوسنی بیاد و مونس تنهایی اش باشد. زینب در ازمیر چشمش به یک بوسنیایی به نام شاهویچ ، بیگ زاده و تاجری از روگاتیسا افتاد. نمی دانم او چه افسونی برایش خواند و یا این که چگونه زیبایی زن وجوداش را تسخیر کرد. وقتی زنی فرصت این را پیدا می کند تا کسی را تسخیر افسون خود کند ، پاسخ منفی  به او سخت است . مردها از این افسون راه گریزی ندارند.

وقتی زینب با شوهرش به اینجا آمد ، بی درنگ برای پدرو مادرش نامه نوشت ، جایی برایش بهتر از بوسنی نیست و اصلا جایی بهتر ازین در جهان پیدا نمی شه ، ولی جای خواهرش فرح خالی است و کسی خواهرش را به اینجا بیاورد تا کمی به محیط عادت کند و از تنهایی بیرون بیاد. والدینش پاسخ دادند که بوسنی دور است و یک دخترشان تازه خانه را ترک کرده و حال چه جور می توانند دوری دیگری را تحمل کنند. دعوت من را رد کردید و من هم نامه تان را برمی گردانم. من فکر می کردم ما دو خواهر را هیچ چیزی از هم جدا نمی کند . اگر  بودن در اینجا برای من تلخ است ، بگذار برای او نیز چنین باشد! ولی شما اشتباه می کنید. کاملا بر خطایید. اینجا برای من خوب استد. و کجا در آن نامه من نوشتم که خواهرم نیز اینجا ازدواج کند؟
بگذارید تا او بیاید. بین بوشنیاکها رسمی است. عروس این حق را دارد تا با خودش همدمی  را بیاورد تا راحت تر به شرایط  جدید عادت کند. اون همدمی که به اینجا می آید ، به او مونس می گویند. من با فرح بهتر می توانم به این شرایط  جدید و به این همه زیبایی عادت  کنم . بذارید بیاید و اگر هم نخواست برگردد من او را باز می گردانم…
او هی نامه نوشت و اونا هم هی پاسخ دادند تا این که یک روز به جای نامه آنها ، سر و کله فرح در روگاتیسا پیداش شد. فرح خواهرش را در راحتی و آسایش ولی وضعیت روانی تلخی  یافت . این که شوهرش او را نمی خواد ، هوس باز است و تجارتش در هرزگوین بهانه ای برای شب زنده داریها و زن بازی است. مرتیکه بی عاقبت ، به خدا پناه می برم . خونه براش اصلا مهم نیست. خونه می آد تا چیزی را کوفت و زهرمار کنه . قلبش را نگاه هر زنی می رباید. هر  جوری است ، این اخلاق بدش را از کوچه و بازار به ارث برده .

زینب هیچ چیزی در زندگی کم نداشت ولی سر ش دایم می جنبید. حسادت ، دردناک ترین خصلت   زن . حتی نمی تونست با خواهرش آرام صحبت کند.- نگو. آنطور که مردم می گویند ، نیست. خدایی است . صبر داشته باش. بگذریم. زینب به ازمیر برگشت. یا این که فکر کرد خواهرش اینجا هست و او به ازمیر فرار  کند . فرار زینب از خانه شوهر سرافکندگی بود و سرافکندگی خواهرش نیز بود. فرح  باید تاوان اشتباه خواهرش را می داد و یا این که دل به دامادشان داده بود… هر چی  بود ، فرح ماند و وقتی هم دانست خواهر بزرگتر قصد برگشت ندارد ، او هم خیال بازگشت به ازمیر را از سر  بدر کرد و زن بیگ شد.. برای شاهویچ بیگ ، پسر و دختری بدنیا آورد.
پسرش را شمسی بیگ نامید. این اسم نه اینوری بود نه انوری. ولی هم اینوری بود و هم اونوری. هم بوشنیاکی و هم ترکی . نه شمسو ، شمسیا، شمس الدین ، بلکه شمسی با پسوند بیگ. در باره شمسی بیگ کمتر گفتگو می شد. فقط تا دوره سربازی که جوان برومندی شد و از زمان جنگ جهانی هیچ نشانی ازو نیست. همینقدر. نه می دانستند زنده است یا مرده .. دلیل و مدرکی از زنده بودن او در دسترس نبود. خوشایند نبود اسم او را در جمع زندگان و یا مردگان یاد کرد. فقط در باره اش کم صحبت می شد. خوب نیست در باره زنده ها طوری صحبت کنی مثل این که مرده هستند و خوب هم نیست در باره مرده حرفی به میان بیاری مثل این که زنده هستند. سکوت به عنوان بهترین و کم دردترین راه انتخاب شد..تولد دختر برای آنها بعد از پسرشان چیز خوبی بود. وقتی پسر در دوره سربازی بود ، دختر بدنیا آمد. پدر فکر می کرد اسم دختر به خواست مادر باشد. اسم دختر را زرین گذاشتند. زرین سبزه و مانند گل نرگس بود.
زرین اسم معمولی در بوسنی نیست ، بویژه این که اسم در بوسنی پسرانه  است. ولی برای شاهویچ قبل از هر چیزی  خواست زن مورد علاقه اش مهم بود.  تلاش می کرد هر آرزوی او را برآورده کند. او هم تقاضای زیادی نداشت. از اینرو زناشویی اینها مانند زندگی بلبل در قفس طلایی بود. بیگ دست از مسافرت کشید و به تجارت در مغازه پرداخت. بزودی تجارت صنایع دستی را به جوانها سپرد و تمامی وجودش را وقف حوریان این جهان کرد. در تمامی
زندگی اش زرین برایش زرین بود. وقتی رخت از جهان بست ، از فرح و دختر کسی سوالی نکرد و زرین به زرینا تغییر پیدا کرد تا اسم زنانه باشد. اینجوری اسمش راحت تر بنظر می رسید . شهر چیزی خارج از عادتهای خودش را قبول نداشت. اگر کسی می توانست چیزی به فرح خانم بگوید ، حداقل دخرش می تونست در آخر اسمش ، یک حرف » ا » بگیرد تا اسمش کاملا زنانه بشود . مانند همون کاری که قبلا با زینب کردند تا او رسید به او زینبا گفتند .

انسان نمی تونه خودش را خطاب قرار دهد. اسم او طوریه که مردم آن را صدا می کنند. چه بخواهی و نخواهی ، مردم راه خودشان را دارند.
زرینا زن عموی من شد. عمویم مهو ، برای این که زنش نزدیک مادرش باشد سر املاک شونبه اجاق آمد. اونجا عمویم فرید ، پسر بزرگ رحمان  ببگ جوزه زندگی می کرد . مجرد و خودخواه بود. مهمانانی که از سربرنیتسا می آمدند ، مزاحمش نبودند. غرق در افکار خود برای ساخت قالیچه پرنده بود.
عمویم دوست نداشت نقشه هاش موجب تمسخر مردم قرار گیرد. احساس می کردی کی عصبانی می شه. می گفت او می تواند چیزی را که قبلا اختراع شده، بسازد. قالی پرنده وجود داشت. بالن ، هلی کوپتر و هواپیما تاییدی بر وجود قالی پرنده بودند. او فقط می خواست اختراع قدیمی را دوباره بازسازی کند. در طی سالها تلاش ، در آسمان حتی موشک هایی  را هم دید و آنها را به فهرست مدارک خود در باره وجود قالی پرنده افزود.» وقتی این همه ماشین پرنده با این سنگینی شان با قدرت به پرواز در می آیند ، خوب قالی پرنده هم امکان  دارد. من دوست ندارم چیزی را دوباره اختراع کنم . فقط می خوام راز اختراعات تمدنهای قبلی را بفهم. تمدنهایی  که فقط در باره شان مانند افسانه صحبت می کنیم. اختراع من کیمیا نیست. مدرکی نیست که ثابت کند طلا را  بشه از سایر فلزات بدست آورد. ولی هیچکس وجود قالیچه پرنده را در آن زمانها رد نمی کند. در باره قالیچه طوری صحبت می شود ، مانند آن چیزی که بوده …
پدربزرگم رحمان بگ جوزا از آمدن مهو و زرینا به اجاق خوشحال بود. او آن را نشانه رحمت الهی می دانست.
خاطره ای مبهمی از کودکیم در ذهنم باقی مانده . وقتی پدربزرگم به املاک روستایی شان بازگشتند، پدربزرگ به کلبه خودش رفت و از آن یک ماهی بیرون نیامد. چیزی در این مدت نخورد. فقط اجازه داد دم در کلبه قبل از غروب خورشید ، یک پاکت سیگار فیلتر سارایوو و جامی از آب بگذارند.  وقتی که شب فرا می رسید و سکوت حکمفرما می شد در این وقت پدربزرگ به خواندن دعا و منازهای مستحب می پرداخت ، جلوی در کلبه می تونستی صدای لغزش قلم بر روی کاغذ را بشنوی ، او خودش را با نوشتن چیزهای رمزی مشغول می کرد.
قبلا هم می تونستی حدس بزنی که پدربزرگ گاهی به صورت مخفیانه چیزهایی می نویسد.نوشتن تجربه دردناک آدمی با  تنهایی اش است. ولی او مدت زیادی خودش را با نوشتن سپری و خود را از دیگران جدا می کرد. او قبلا تا این حد خود را نوشتن مشغول نکرده بود…

برای خودش کار یک ماهه در ماه رمضان جور کرد. با آب و سیگار افطار می کرد و دعا و نماز می خواند.  خدا را شکر می کرد که زرینا را فرستاد و مهو را تا املاکشان در اجاق همراهی کرد تا دم دست برادرش فرید باشند. فکر می کنم پدربزرگ این حرفها را زد ، چون اونایی که دم در به گوش ایستاده بودند ، شنیدند که چگونه پدربزرگ بخاطر فرید خوشحال است و از خدا تشکر می کند. در خونه ما مانند هر خونه دیگر بوشنیاک ، مردی گریه نکرده بود و یا حداقل کسی گریه مردی را ندیده بود. ولی این موضوع غیر قابل باور بود ، چطور خارج از این کلبه چوبی ، نزدیک به صد سال زندگی کنی ، آمدن و رفتن فصول مختلف سال را ببینی ، یک ربع قرن ناظر گرفتاریها و مشکلات دنیا باشی ، ولی قطره اشکی ازت بیرون نیاد؟

پیرمرد تا زمان تولد من ، هیچگاه دست نوازش بر سر کودکی نکشیده بود و هیچگاه نمی خواست ضعف خود را پیش دیگران نشان دهد. به همین دلیل او پسرش فرید را بخاطر رفتار و تفکر احمقانه اش در باره قالی پرنده راهی اجاق کرد. تصمیم ناگهانی بود. ولی همه می دونستیم که او بخاطر غرورش از حرفش بر نمی گردد و این دو ، پدر و پسر ، تا زمانی که زنده اند چشم تو چشم هم نگاه نخواهند کرد.

آن گاه خداوند عروسی به عنوان هدیه برایشان فرستاد تا با زندگی در اجاق ، نزدیک مادرشان باشد.برایشان خونه ای کوچک با حیاطی در نزدیک بازار بجا گذاشت . ولی اونا در اجاق زمان درازی را ماندند. تا جایی ماندند که مادر به علت قصه و اندوه بعد پدر از دنیا رخت بربست. و وقتی که در دوران یوگسلاوی اول و دوم ، املاک بیگ ها در سراسر بوسنی تقسیم شد. او مدیر صرب یک شرکت تعاونی را تطمیع کرد. این صرب از شاماچ بود. شرکت تعاونی قصد داشت در این زمینها کشاورزی راه بیاندازد. زمانی که روسها هم از پرداختن به کشت تعاونی دست کشیدند ، او دو هزار متر از این زمینها را نزدیک خونه کوچکشان خرید. با فروش طلاهای قدیمی ، این دو تا مدتی راحت زندگی کردند ، خوشحال بودند که با زمینها ور می روند . تنها سرگرمی آنها وررفتن با باغچه و رسیدگی به غذای فرید بود. آنها بیشتر از آنی که پدربزرگ برایشان باقی گذاشته بود ، چیز زیادی خرج نکردند. اونا در آن دوران پیری وظیفه شان را ادای تکلیف به میراث پدری می دانستند و نیازهای فرید را مد نظر داشتند.
وقتی که دوران پیریشان بدرازا کشید ، احساس کردند که مبادا این مقدار مانده هم از دستشان برود ، برام پیغام اوردند که قصد اجاره خونه کوچک را دارند. مستاجری پیدا نکردم. ولی برایشان ماهیانه مبلغی را به عنوان اجاره بها فرستادم. خانه قدیمی چندان تعریفی نداشت و قابل اجاره نبود. من خیلی خوشحال بودم که نیازهای مالی سه پیر خاندانم را تا حدی حل کنم. دادن پول به اصطلاح اجاره ، بهانه ای برای دیدن اونها ماهی یک بار بود.
جنگ اخیر بوسنی را هر سه در نهایت پیریشان دیدند. همه شان به انتهای خط رسیده بودند. در این اواخر می تونستم به اونا سری بزنم و گاهی اونا را با خودم سرگرم می کردم. احساس داشتم که مزاحم ذهنی شان هستم. یکبار هم این نشانی را دریافت کردم. زن عمویم به سربرنیستا آمد. این باید نشانی قبل از فاجعه باشد. امکان ندارد عمه زرینا یهو اینجا پیداش بشه.
خدایا آخر این خاندان ما به کجا رسید ! چه چیزی باعث شده تا زرینا زن عمویم زنی از طبقات  بالای آناتولی به کلبه محقر جوزیچ در اجاق رضایت بدهد. او به خود اجازه می داد تا خودش را تا این حد پایین بیارد. دامن بلندی به تن داشت. بلوز و روسری مندرسی بر تنش بود  وضعش نامرتب بود . و اکنون او در سربرنیتسا بود ، دستهایش را بر روی هم قرار داده و با دامنی آبی و سفید رنگ از جنس کتان به من می نگرد.

او دید که من به لباسهاش زل زده ام. تعجبی نکرد. حتی تلاشی برای تغییر نگاهم بکار نبرد. به آرامی و آهستگی شروع به صحبت کرد.
» من و تو ، تنها ماندیم. ما آخرین بازمانده از خاندان جوزا در این جهانیم. اونا فرید را با خونه اش آتش زدند. فرید زنده بود ، وقتی اونا به خانه رسیدند. رامو ، پسر  اون آدم از اجاق به خونه ام آمد. او نیمه شب یواشکی وارد خونه شد. فکر کرد که کسی توی خونه نیست. دنبال آرد می گشت. می گفت که وارد خانه هایشان در اجاق شدند و هر چی غذا بود با خود برداشته و به جنگل بردند. وقتی صربها وارد خونه اش شدند ، او سریع از خونه بیرون فرار کرد.. صربها  بعضی مواقع روزها به روستا شلیک می کردند ، اول تیراندازی می کردند و بعد دوباره به جنگل برمی گشتند. همسایه های صرب هنوز مطمین نیستند که روستا خالی است. و عجله ای هم برای ورود به روستا ندارند. مطمین اند هرچی ما داریم به اونا تعلق می گیرد.
اونا آماده حمله نهایی به سربرنیتسا هستند و می خواهند با حمله به اجاق شانس شان را امتحان کنند.. آن گونه که رامو می گفت روستا هفت روز است خالی شده و مردم آنجا را ترک کرده اند. حال چه کسی تو این هرج و مرج می دونه چه کسی روستا را ترک نکرده است.
زرینا ادامه داد : حتی اسم من را صدا می کردند تا روستا را ترک کنم. حتی اسم فرید را هم صدا زدند. من نتوانستم مهو ، شوهرم را رها کنم ، او در حال مرگ بود و فرید هم در اون
خونه وضعیت خوبی نداشت. وقتی رامو منو در خانه پیدا کرد ، شوکه شد. او از دیدن من و مهو متعجب شد. فقط به منو مهو امیدوار بود. در بین این همه خونه ، او خونه ما را برای دزدی انتخاب کرد! حلالشباشه . اشکالی نداره. من او را می بخشم. همینطوری چتنیکها همه خونه ها را آتش میزنند. دیگه برات نگم چقدر براش سخت گذشت …

بله مراد من . دو روز بعد از آن که روستا خالی از سکنه شد . عمویت مهو فوت کرد ، خدارحمتش کند. بیادت بیارم در این منطقه سنت ما این است وقتی  شخصی می میرد ، شب اولاون را در رختخواب خونه خودش می خوابونند و همسرش نیز در پایین جنازه می خوابد وفردا جنازه دفن می شه. ولی کسی نبود جنازه را دفن کند. صبح از خونه بیرون آمدم و غذااز خونه ها به اندازه کافی جمع کردم. چتنیکها ، تو تمامی خونه ها بودند. از بالای جنگل
تیراندازی می کردند. تیرها اطراف من وزوز می کردند. تیرها از زیر دامنم رد می شد و جرقه می زد . اونا به هر طرف تیراندازی می کردند. صدای تیرها از طرف جنگل می آمد.. برای فرید غذا بردم . ده روز بود که در خانه اش افتاده و دراز کشیده بود. شب دوم را زیر پای جنازه شوهرم نشسته به صبح رساندم .تا فردا کسی اینورها باید پیدایش بشه . دوباره روز بعد از خونه بیرون آمدم. صربها تیراندازی می کنند. سرب داغ از بغل دامن و بلوزم رد می شد . به آهستگی از خونه به خونه دیگری رفته و دنبال آشنا می گشتم . هیچکس نبود .
… سومین روز و سومین شب ، مثل سابق . شب کنار جنازه  نشستم ، صربها تیراندازی میکردند، غذای فرید را آماده کردم. روز چهارم  توانستم بیرون بیام و برای فرید غذا بربم . احساسضعف کردم . حالم خوب نبود ، شاید به دلیل اینه که جنازه داره یواش یواش خشک میشه . از خدا  خواستم منو ببخشه و از مهو، تا من را حلال  کند. خوب مرده نمی  تونه حرفبزنه و بگه چه خبری است.  نشستم و از خدا  خواستم تا یکی را برای کمک بفرسته . نمی
تونستم جنازه مهو را اینجوری رهاش کنم . از خدا خواستم تا چتنیکها نفهمند روستا خالی است . صربها خواهند دید از خونه ها دود بیرون نمی آد. من هم نمی توم برم و خونه به خونه ، اجاق شون را روشن کنم… یک شب بیرون آمدم و تمامی اجاق خونه ها را روشن کردم . چتنیکها دود را می بینند . فکر می کنند کسی وارد روستا شده و به طرف روستا تیراندازی می کنند. همه جا صدای گلوله می آید. ولی اون موقع گلوله ها نزدیک من نمی  آمد. تو تاریکی چیزی دیده منی شه .

 .. شب پنجم ، خدا رامو پسر آدم را فرستاد. چیزی نمونده  بود که تیر بهش بخوره . کفن در تاریکی شب نورانی و روشن بنظر می رسید . و من کنار کفن ، مثل سایه ای مخوف در اتاق تاریک چه کاری می تونستم بکنم . وقتی رامو وارد اتاق شد ، ترسید ولی همون لحظه از دیدن رامو خیلی خوشحال شدم . همه چیز را براش از سیر تا پیاز تعریف کردم . اون هم بلافاصله دست بکار شد. در نرمی خاک حیاط ، قبری را  کند. طوری کار می کرد تا چتنیکها صدای برداشت خاکها را نشنوند. اونجا مهو را دفن کردیم . رامو هم هر چی از قرآن می دونست خوند . گفت فرار کنیم. نمی تونستم .نمی  تونستم فرید را تنها بذارم .  پرسید فرید چه مشکلی دارد ؟ می گویم : من نمی تونم او را حمل کنم . آدم سنگینی است . می گه سنگینی اش مشکل نیست . او یک فورغون داره و می تونه فرید را با آن حمل کنه . فرید دیگه سنگین نبود و از وزنش کاسته شده بود . فرید لجوج و یک دنده است . گفت از خونه اش بیرون نمی آد. خودش گفت که روزهای آخر زندگیش را می گذرونه . منظورم از سنگینی وزنش نبود بلکه خلقش بود. رامو گفت  خوب فرید بیا نیست . بیا تا با هم از روستا بریم ، تو تاریکی فرصت فرار داریم. می گویم : من نمی  تونم در تاریکی راه برم . آهسته هم راه می رم ، تو برو. ممنون . من به تنهایی بیرون خواهم رفت . فقط به من بگو چطور راهم را تا سربرنیتسا پیدا کنم . رامو گفت :هر جور که دلت می خواد. تو از اینجا و اونجا و اونجا و سپس تو تاریکی اتاق با دستش تو هوا برام راه سربرنیتسا را نشان داد.

وقتی به مقابل درختان راش می رسی ، تو از سمت  راست آنها رد شو و مستقیم راهت را بگیر و برو. این را گفت و رفت . رامو رفت و غذایی که براش آماده کرده بودم ، یادم رفت  بهش بدم. آیا صداش بزنم .  ترسیدم اگر صداش بزنم ، پاسخم را بدهد و چتنیکها از آن بالا با شنیدن صداش تیراندازی کنند. .. روشنی صبح همه جا را در بر گرفت. صبح زود خونه فرید رفتم .

تیراندازی نمی کنند. هنوز زود است . به فرید گفتم رامو جنازه برادرش را دفن کرد. چتنیکها روستا را محاصره کرده اند و روستا خالی است . من هم آمده ام تا ببینم فرید چی به من می گی . گفت فقط یک بار به حرفم گوش بده و آن این که ازاینجا برو. راه بیفت . عروس خوب من . حلالت می کنم برای این و اون جهان . اجل من رسیده . نگران من نباش. بهش گفتم تسلیم  نشو . خداوند هر روزش تازه است و امیدی هست… صبر داشته باش! من اصرار بر ماندن داشتم و او بر رفتن.. او حرفهایش را در حالت عادی می زند . نمی دانم او چه بدی برای مردم کرده بود . هیچگاه به این که مردم چه می گویند توجهی نداشت!
آرزوی قالی  پرنده او باعث چه مزاحمتی برای مردم بود! هیچی ! هیچ چیزی را از مردم پنهاننکرده بود. خدا رحمتش کند.. چی کنم ؟ در سنت ما باید به حرفهای پیرترها گوش کرد. او منرا می بخشد. می ایستم تا چیزی را از او دوباره بپرسم . تا مثلا چیزی بهش بگم . فرید تومنو حلال می کنی؟ پاسخی نمی دهد…صورتم را به طرفش نگه داشته ام تا بخوبی حرفهایش را بشنوم . نمی تونم به خودم دروغ بگم . نمی دانم آیا او آن موقع از دنیا رفته بود و یا این
که نمی خواست چیزی را که گفته دوباره بگوید. ولی بیادم می آورم وقتی می خواستم در را ببندم صدای سرفه اش را شنیدم . بخاطر این فکر می کنم که او  را زنده در آتش سوزاندند.اول رفتم خونه تا  کت ، شلوار ، دامن و بلوزم را با خودم برمی دارم… بهترین روسریم را بر سر کردم . روسری با گلهای آبی دور و برش. گاوها را رها کرده و در طویله را براشون باز کردم. از طرف حیاط به آرامی بیرون آمده و براه می افتم . گام به گام و به سنگینی قدم برمی  دارم. نمی تونستم سریع  راه برم . اونا از بالا تیراندازی می کردند. همه به طرف من .چه کنم؟ کجا برم ؟ مادر؟ همینجوری هم خیلی زنده نبودم ، مرده هم نبودم . چه کنم ؟ کجابرم؟ خدای من !  نشستم . طوی نشستم که در دید نباشم… احساس نداشتم که اتفاقیبرام افتاده است. سیگاری روشن  کردم . تا مثل یک انسان، مثل یک زن ، مثل یک آدم درستو حسابی سیگار بکشم . سیگار کشیدن را از مادرم به ارث بردم . ازون بالا در تیررس صربها بودم . نمی دانستم چقدر وقت لازم دارم تا سیگارم را بکشم . سیگارم را در حالت نشسته می کشیدم . بلند شدم. اونا همینطوری تیراندازی می کردند. یک گام و دو گام دیگر بر داشتم و ازتیررس آنها خارج شدم . دیگه نمی تونند من را ببینند. احساس نداشتم که تیرها به من می خورد. صدای تیراندازی را شنیدم ولی سرم را بر نگردانم تا به رودخانه برسم . وقتی به اونوردیگر رودخانه رسیدم ، صداهای زیادی را شنیدم.  صربها به روستا سرازیر  شوند. از تپه ای که من بودم صداها بیشتر بود . صداها از اجاق می  آد.
تا از  سمت درختان راش به سمت سربرنیتسا راه بیفتم ، دیدم که چگونه خونه فرید در آتش می سوزد. خدا رحمتش کند. اول خونه او را آتش زدند. بعدش تمامی خونه های دیگر را . ولی چرا اول خونه فرید را آتش زدند؟ اون را در خونه زنده پیدا کردند و بخاطر این اول او را آتش زدند.
اینجا….. بانوی آناتولی به آرامی می گریست.
گریه نکن . بهش می گویم : این عادت ما نیست. نمی دانم این عادت منطقه شما است که
وطن تون به اینجا آورده اید ؟ ولی ما بوشنیاکها رسم گریه برای مرده نداریم. پس تو اگر تونستی این سنت ماندن کنار جنازه شوهرت را اجرا کنی ، خوب گریه هم نکن. بذار سنت هامون را حفظ کنیم . تو در جهنم بودی و خداوند متعال تو را از آتش نجات داد. نذار که بخاطر این چیزهای بی ارزش از مقامات بهشتی ات چیزی کم بشه .
– ای ، مرادجان ! فقط من و تو از خاندان جوزا باقی ماندیم … این را می گوید و به حیاط می رود.
به زحمت در خونه را باز می کند. با دستش اشاره می کند تا همراهش بروم .
زیربالش ، در اتاق کوچک ، در کوچک ترین اتاق ، چیزی که بوشنیاکها آن را اتاق کوچولو مینامند ، در اتاقی که مهاجرها در آن بیتوته می کردند ، زن عمو از زیر بالش ، تکه های روسریو پالتویش را در می آورد ، تکه هایی که از حمله چتنیکها باقی مانده است. اگر در باره هر چیزی اشتباه کنم ، در باره آثار گلوله بر لباسها اشتباه نمی کنم . اگر هم من اشتباه کنم ، هیچ سربرنیتسایی در باره آن شک نخواهد کرد. برای ما گلوله ها نزدیکتر  از پیراهنمان بود. هیچ شکی نبود که دامن ، پیراهن و بلوزش بر اثر گلوله چتنیکها سوراخ سوراخ شده بود. در آن صبح گاه که زن عمو از خونه اش در اجاق خارج شد ، در لباسهای او گلوله ها شنا می کردند و ازین همه گلوله یکی هم به بدن زن عمو اصابت نکرد.
– تقدیر الهی . خدایا. تو همه چیز را می دانی . تو بر هر چیزی قادری . من مراد جوزا ناتوانم. خدایا تو را شکر گزاری می کنم که زندگی زیبای آناتولی ، پیرزن پیر بوسنیایی را از گزند دشمنان دین حفظ کردی . خدایا تمنایم این است از رحمت بی کرانت ، بر طول عمر این زن بیفزایی . خدایا ، تو همه چیز را می دانی . تو می دانی که آخرین لحظات سربرنیتسا فرا می رسد من می خواهم بدانم و بفهم . می دانم که لحظات آخر است . می ترسم که زرینا ، زن عمویم نمی داند که واقعا نجات پیدا نکرده است. زرینا ، چشم سبز ، گل خندان .خاطره فیلمهای وسترن در ذهنم نقش بست و این که چگونه سرخ پوستان از هر طرفگله گاوها را محاصره می کنند و از بالا به سمت گاوها یورش می آورند. نمی دانم چه باید بااین گاوها کرد تا در مقابل این یورش ناگزیر کاری نکنند. غریزه تنها حسی است که در این شرایط کار می کند و گاوها برای نجات خویش دست به هر اقدامی می زنند.به زنان سربرنیتسا در هنگام فرار می نگرم . این موجودات بعد از مدتها ، بوی غذای واقعیرا احساس می کنند. با دیدن کامیونهایی که برایشان غذا می آورند ، ناگهان به سمت آن یورش
می آوردند. کسی نمی تواند مقابل آنها بایستد. حتی تلاش و مقاومت سربازان  سازمان ملل نمی  تواند مانع زنان شود. حتی گلوله ای هم از طرف اسلحه های مخفی بوشنیاکها در سربرنیتسا شلیک نمی شود و فرمانده سربرنیتسا هم تلاشی برای حرف زدن با آنها ندارد.ضمانتی برای هیچ قولی نیست. آنهایی که مایلند می توانند به توزلا بروند. تنها شرط برایمسافرت آنها این است که به نوبت در صف بایستند. چیز دیگر نه. غریزه بقا بر جمعیتزنان موج می زند ، آنها مدتهای طولانی مرگ را در مقابل چشمانشان دیده اند. غریزه باعث شده ذهنشان متوقف شود. سعی دارند به هر ترتیبی شده جایی برای خود در کامیونها
پیدا کنند. همدیگر را لگد می کنند. زیر پای همدیگر خفه می شوند . بچه ها را از دست مادرهایشان رها می کنند تا جایی برای خود در کامیونها بیابند. از داخل کامیون ، خفه شدهها را به بیرون می اندازند و رحمی برای مردگان ندارند. فقط برای خود جایی را باز می کنندتا بتوانند از سربرنیتسا بیرون بیایند. حتی نوزادها را از سینه مادرشان جدا می کنند تا جایی برای خود بیابند..
آیا این زوال انسانیت است؟
آیا دردی سخت تر ازین هست ؟
مگر همه طبقات جهنم خود را نشان نداد؟ نمی دانم . نشمردم. یا این که شمردن را فراموشکردم . ولی می دانم که همه هفت طبقه جهنم خودش را نشان داد.
سربرنیتسا کجای این جهنم است ؟
پاسخ را نمی دانم . می دانم که فقط این صحنه ها غیرباور است. دوست داشتم حداقلچشمهایم من را گول بزنند.صحنه یورش سرخ پوستها به گله گاو در برابر صحنه حمله زنان به کامیونهای سازمان مللاز ذهنم محو می شود. با دین کامیونهای سازمان ملل یاد ژنو می افتم . ژنو و سربرنیتساکجا؟ به چه روزگاری بوسنی افتاده است.
طاقت رفتن به خونه را ندارم . آن هم موقعی که می توانم خونه بروم . و زمانی که می تونمبه خونه بروم ،که کسی را در آن خونه داشته باشم . من سرباز ذخیره نیستم. مثل هر فرد دیگری در سربرینتسا ، مدافع شهرم . هیچ چیزی برایم خوشایند نیست. با دیدناین صحنه ها ، احساسی ندارم . من به روانشناس احتیاج ندارم. من نمی توانم زنانی را که آخرین ذره انسانیت را از دست داده اند سرزنش کنم. مقصر آنهایی اند که آنها را در این وضعیت رها کرده اند. وقتی مقابل کامیونها می ایستم احساس دارم که این لحظه خاک سپاری آخرین تصورم در باره انسان و انسانیت است.هیچگاه برایم این باورهای خرافی بوشنیاکها قابل قبول نبود. چرا جنازه متوفی نباید از خونهاش خارج شود. از دیدن جنازه ترس و نفرت عمیقی از مرگ برایم پیش می آید. من مفهوم
کامل تلخی زندگی را می بینم . به جنازه های که بر زمین افتاده بودند ، به مرده هایی که دفن نمی شدند. ما زنده ها تبدیل به گور شدیم . آیا روزی نبش قبر خواهیم شد؟ و یا وقتی بقایای استخوانهای مردگان بوسنیایی کشف شود ، قبل از متلاشی شدن کامل استخوانها ، آنها در تونلهای اروپایی متعفن باقی خواهند اند.برای همین برایم خوشایند نبود. دوست ندارم چشم من به تنزیل بیفتد.
نه در دریا پلی است
نه در سنگ مغزی
نه در کف دست مویی
نه در اسب شاخی
نه در کلاغ ، سفیدی
نه در مراد جوزا ، چیز بدی
آیا کسی مرا از نیستی صدا می زند ؟
فرار کن از ترس
این را چشمانت به تو می گویند
مراد جوز افتاده
آیا مردگان صدایم می کنند؟
فرشتگان خداوند می آیند
تا مراد جوزای بد نظر را با خود بربند
به کوهستان سرد
در گور سرد
به داخل تابوت چوبی سرخ زنگ
به دره ای عمیق
جایی که سگی پارس نمی کند
جایی که خروس نمی خواند
گاوی مومو منی کند
آوای گرگی نمی آید
اسبی شیهه نمی کند
مانند این که بالای من ،

بالای سرم و زیر پایم ایستاده ،

مانند این که سرب داغ به داخل
آب جلزو جلز کنان می ریزد.
چشمان سیاهت باعث بد نظری شد
فرشتگان خداوند آن را دور کردند
چشمان سبزت باعث بد نظری شد
فرشتگان خداوند آن را دور کردند
چشمان قهوه ایت باعث بد نظری شد
فرشتگان خداوند آن را دور کردند
چشمان زرد باعث بد نظری شد
فرشتگام خداوند آن را دور کردند
سر و صورتم خیس آب می شود، بعد سینه ام . آب از بالای دست راست تا کف دستم پایین می آید . از دست چپم نیز آب روان است . بعد آب تا پاهایم زانوهایم و تا کف پایم می رسد.
سه زن جادوگر می آیند
فرشتگان خداوند آنها را دور می کنند
ذهنم غرق حیرت از عجایب جهان است
مانند زنبوری که به دور گلی پرواز می کند
مانند ابری که در آسمان است
دوباره من با دستای خیسی شسته می شوم. بالای سر و سینه ام و زیر پایم به صدای برخورد آتش با آب گوش می دهم. دیگری صدای جلزولزی نمی آید. مثل این است که قاصدکی برروی آب می نشیند.
چشم شیطان بر ساقه نشسته
جادوگر زیر ساقه است
هر چی که چشم شیطانی لمس کند
جادوگر آن را از بین می برد
چشم شیطان 9 برادر دارد
از 9 تای آن
8
از 8 تای آن
7
از 7 تای آن
6
از 6 تای آن
5
از 5 تای آن
4
از 4 تای آن
3
از 3 تای آن
2
از 2 تای آن
یک
از یک تای آن
هیچ
صدای قطرات آب را می شنوم.
چشم شیطان دو تاست
یک چشم آتشین
چشم دیگر پرآب
چشم آبی از حدقه بیرون آمده
و چشم آتشین مانده
پس خاموش کن آتش چشمت را
خاموش کن او را
مانند کفی بر روی آب
چشم شیطان از تو دور باد
او را در کوههای بلند
جایی که خروس نمی خواند
جایی که سگی پارس نمی کند
رها کن
تمام شد. احساس دارم آیه قرآن را می شنوم . ولی چیز دیگری نمی شنوم . فقط ریزش کلمات را میشنوم. این کلمات ترس را از من بیرون می کند، صدای دعا هم می آید. اگر صدای ریزشکلمات به گوشم می رسد ، باید صدای قرائت قرآن باشد.
در کوه سرد
در کف سرخ زمین
در کوههای بلند
جایی که سگ پارس نمی کند
جایی که خروس نمی خواند
جایی که اسب شیهه نمی کشد…
کسی من را می خواند. بر روی بدنم قرار می گیرد. بدن بدون لباسم. در خانه ای بدون قرآن. آیا بر روی بدنم است یا نه ؟ و یا این که من از این موضوع لذت می برم. یا شاید این تنزیل
، زنم است.
او است.
از ترس این که من مرده ام ، و در حالی که در اوج شهوت است ، چون مدتها از من دور بودهو ترس این که مرا از دست دهد ، او آخرین عصاره مردانگی من را در خود می فشارد.ولی اینها سینه های تنزیل نیستند. اینا سینه های زنانه نیست. این چیزها در فرق سر تنزیل موهایش نیستند .
این کابوس مرا بخود می آورد. آهنگی تن مرا به جنب و جوش در می آورد .
در سر تنزیل ، موهایش نیست .
در کف سرخ زمین …
در بالای کوه سرد …
دارکوبی نمی خواند…
آب فواره می کند…
آتشی از اشتعال بازمی ماند…
دوباره من نیستم . دوباره خود را گم کرده ام . بدون نتیجه دنبال خویش ام . بدون فایده با ناخنهایم به پوستم چنگ می زنم . چیزی ندارم تا بدان چنگ زنم. حتی ناخن هم ندارم سفیدی نیست. سیاهی هم نیست.ولی باید من جایی باشم . همین که احساس می کنم که نیستم و چیزی وجود ندارد. نمی توان این احساس را کرد ، اگر وجودی ندارم .
دوباره تنزیل من پیدایش می شود. به آرامی زانو می زند. دوباره در فکر عشق بازی دیگری با من است ، از زمانی که زنده از چرسکا برگشته ، فقط عشق بازی می کند. او دیگر یک وجود ورای ماده نیست ، او عشق را در خویش همچون ماده نگاه داشته است .
سینه های او
سینه هایش است
سینه های تنزیل بر تن من
نیم تکانی می خورد
او است
بعضی در غذا ، بعضی در گرسنگی ، بعضی در فرار و خلاصه هرکسی به طریقی احساس آزادی را می جوید و تنزیل آن را در عشق بازی جستجو می کند. اجازه هم نمی دهد تا من زیر بدن او حرکتی کنم . او عشق من بود. توشه راهم . افق وجودی من . حال وجود عمودیم باقی مانده است . حاال بار دیگر تمامی عصاره مردی من را می چکد. برای او افق وجودی کم بود. او به صورت نشسته از بالا به من می نگرد.
ولی این بار هم او نیست
در کوه بلند
سگی پارس نمی کند…
کف آب ، از بین نمی رود
طلا بر گردن اشراف….
دوباره نیستم .
فهمیدم که کابوس پس از کابوس سراغم آمده و سینه های تنزیل در قلبم بود.
عزیز نازنینم تنزیل
تنزیل
گوش می دهد چگونه با خودم صحبت می کنم
فریاد می زنم
تنزیل
از ته دل فریاد می زنم
فرار نکن. تنهایم نذار. من فقط به اونور رفته بودم. نترس !من فکر کردم که مرده ام. ولی شاید تو مرده نیستی . خیال کردم و یا نمی دانم چه چیزی تو دریافتی . از من نترس بخاطر این که من شهید شده ام . به تو می گویم نترس برای این که در این دنیا زنده باقی مانده ام.
خدا رحمی به تو ای فرزند بکنه.
صدایی را می شنوم . صدا شبیه به صدای وزش باد در جنگل بلوط بالای سربرنیتسا است که با آمدن شب ، صدایش تغییر می کند. من به صدایی گوش می دهم :
خدا رحمت خود را ازین دریغ مفرما.
بله ، می شنوم. صدای این جهان را می شنوم.
تنزیل نیست.
نه نه بیدا است .
او در محله ما کارش ، بیرون کردن جن است.
او من را صدا می زند.
می گویم : صدات را می شنوم .
ولی شاید فکر می کنم که می شنوم . غرق می شوم . بلند می شوم . بر روی سینه ام راه می رم.  بر کف اتاق خود را بر زمین می کشم و دستگیره در را می گیرم . فریاد می زنم . نه نه بیدارا صدا می زنم .
چشمانم را باز می کنم . می بینم که در بسترم هستم و نه نه بیدا را می بینم . اولین بار خودم را می بینم چگونه در بسترم آرامیده ام . ولی خودم را آنقدر می بینم که یک نفر می تواند خودش را در حالت خوابیده ببیند. خودم را دیگر بار ، کامل نمی بینم . با چشمانم به چشمان خودم می نگرم . در خاطره من این چنین بنظر می رسد که من جدای از جسمم قرار دارم، به خودم نگاه می کنم که چگونه در بستر دراز کشیده ام. از بالا به خودم مینگرم. از سقف…
اینجوری روح در لحظه فراغت از جسم ، جایگاه قبلی اش را می بیند.
این را می دانم . دربیمارستان مجروحین برام از لحظاتی می گویند که فکر می کردند مردهاند.
فریاد می کشم .
فکر می کنم که بازگشته ام …. خاطرات بازمی گردد. نمی خواستم به خونه بازگردم. که مادران، شیر از بچه هایشان می گرفتند. نمی دانم طبقه چندم جهنم را در این جهان تجربه کردم. والان ، به خودم در رختخواب نگاه می کنم.
خداوندا لطف فرموده و او را غریق رحمت بکن. ولی وضع این پسر خوب بنظر نمی رسد.
این پیرزن متخصص بیرون راندن جن از بدن است .
تنزیل نیست ، نه نه بیدا است .صدای نه نه بیدا را می شنوم . به طرف من می نگرد. با من صجبت می کند، فکر می کنم که با خودش صحبت می کند.
باید بفهمد که من دیگر مرده نیستم ! باید حرکتی کنم که بفهمد.
نه نه بیدا من هستم . من ، مرجان!
آه ، پدرسوخته چرا منو می ترسونی !
صدای نه نه بیدا را می شنوم و او را می بینم. او هم صدای منو را می شنود. به هوا تف می کند :پدرسوخته چرا منو می ترسونی ! بخدا قسم فکر می کردم تو دیگر خوب بشو نیستی! فکر می کردم تو مرده ای….
تقریبا مرده بودم ولی نیستم.
آره مرده بودی ولی اکنون نیستی . خدای بزرگ را هزاران مرتبه شکر. خدا را بخاطر همه چیز شکر.
صدای همه چیزها می آید ! ادامه می دهم .
می دانم . اینجوری می گویند. ولی زنده ای. همین که دعوا کنی زنده ای ، ای پدر سوخته!

دیگر بهار نبود . پاییز در سربرنیتسا بود. نمی تونم چیزی را از بهار تا الان بیاد بیارم. ماهها نه اینجا بودم و نه آنجا.
در اون وضعیت ، که باید آن را برزخ بنامم ، چند دکتر از سازمان دکترهای بدون مرز را برای معالجم  آوردند . دکتر محمد ایچ هم آمد. بر روی من کار می کرد ولی فایده ای نداشت ، برام حتی دعاهایی خوانده بود ولی بی نتیجه بود. منو پیش آخوندهای زیادی بردند تا برام دعا بخوانند. آخوند دورمیش برام دعایی خونده بود که یا می میرم و یا این که زنده می مانم . به هرحال وضعیت من بایستی معلوم می شد که کدوم طرفی ام . درد زیادی کشیدم . آن موقع
زرینا زن عمویم ، یک گوسفند سیاه خرید و داد تا برام قربونی کنند. این سنت ماها است که گوسفند سیاه قربانی می کنند تا آدم راحت از دنیا بره و یا این که درمان شود. بعد هم نه نه بیدا را آورد تا سرب مذاب تو آب بریزد تا جن و ترس و بیماری را از تنم بیرون کنه ،این هم عادت محله مان بود.
تنزیل ، تنزی کجاست؟
کدوم تنزیل ؟ نه نه بیدا سوال کرد.
می پرسم اون چه کاری برام کرد. می پرسم که او کجاست .
ولش کن … نه نه بیدا پاسخ داد.
زرینا ، زن عموم آمد. با کت جدیدش. بدون این که جای گلوله ای در آن باشد. لبش را گزیده  بود مانند این که مریدی بالای جنازه شیخ اش حاضر می شد. با حالت عجیبی. لباس را به دور خودش پیچونده بود. مثل این که طوفانی در راه است . از زنده بودن من غرق حیرت بود. تازه اون که تجربه زیادی دارد و نباید از چنین چیزی به تعجب دربیاد. با تعجب به من نگاه می کرد. فکر می کردم چگونه به تنهایی در باره ام فکر خواهد کرد.
با درد به زرینا نگاه کردم. چیزی در باره تنزیل نپرسیدم. می خواستم بپرسم . دوست داشتم قبل از هر چیزی در باره تنزیل بدانم و از زرینا ، زن عمویم بپرسم . ولی او به من حقیقت را نمی گفت. برای احترام به این خانم آناتولیایی ، از کس دیگری باید در باره زنم بپرسم. این آواز را برایش می خوانم :
به من بنگر ، آناتولیایی من ، به خدای محمد
من با آوازی از تو می پرسم
تو را با گل ، معطر می کنم
تو را با شربتی از عسل ، شیرین می کنم
آه ، بالاخره از تو این آواز را شنیدم .. پس حاا دیگر برایم مردن تاسف بار نخواهد بود…بعد از مادرش فرح ، او متشخص ترین زنی بود که در منطقه شمال شرق  بوسنی زندگی میکرد. یک زن کامل بود. زیبای جوانیش را قربانی کرد تا در کنار مادرش باشد و مادر هم بهبچه هایش شکایت می کرد که بیشتر خواهر حسودش زینب را دوست دارد. زرینا بعدا با شوهر قبلی زینب ، ازدواج کرد. از بی عدالتی که بر زرینا بخاطر فرار زینب مانده بود ، آگاه
بودم. و این که زرینا چگونه بخاطر شرم از عمل خواهر ، تمامی زندگیش را وقف بوسنی کرد. هوای بیرون سردده و من نای بیرون آمدن از رختخوب را ندارم.
زرینا ، ده روز بعد از بهبودی من از دنیا رفت. بهار بود. سومین سال جنگ . با آرامش دعوت حق را لبیک گفت. به محض بهبودیم از من خواست تا پیشش بروم. به من گفت چگونه تا مرحله مردن رفته بود و خیلی هم ترسیده بود. او گفت شاهد دست و پنجه کردن من با مرگ بود .وقتی که لحظات مرگش فرا رسید ، من در بالینش بودم. به من گفت :»من یک جوزایی هستم . اینطور نیست؟ صادقانه به من بگو. آیا اینگونه نیست؟«
شما جوزایی هستید ، خانم آناتولیایی من.

شما … آب دهانم را قورت دادم و زدم زیر گریه . ایننخستین گریه من در طول عمرم بود. .
شما مانند پدربزرگ من ، یک جوزایی کامل هستید. شما متعلق به نسل قدیمی خاندان مایید.
شما خانم آناتولیایی من.
خوشبختانه او سرانجام آزاد شد ، زمانی که چشم از جهان بربست. نگذاشتم در لحظه مردن در باره جنگ صحبتی شود تا آرامش روحی اش در لحظه آخر زندگیش بهم نخورد.لحظه زیبایی بود. زیبا. خودم را مقصر می دانم که آخرین لحظه مردنش به او نگاه نکردم .
او خیلی سریع مرد. در یک لحظه . من در لحظه ای که با تب و بیماریم مبارزه می کردم ،نمردم. وقتی که او در زیر آتش چتنیکها از اجاق فرار کرد ، دهها بار مرگ را در چند قدمیخود دید ولی نمرد . ولی اینجا کنار من به آرامی و به فاصله چشم بهم زدنی از دنیا رخت بربست.
زن عمویم ، گل بود .
برای اولین بار ، من پیشنماز جنازه شدم. در ماه رمضان پس از آن که تازه از مدرسه غازیخسروبیگ فارغ التحصیل شده بودم و امام مسجد چرسکا بودم. باردیگر احمدیه را برسرم گذاشتم و نماز جنازه خواندم.
خدایا رحمت خودت را در آن جهان بر این عزیز دریغ مفرما.
یا ایتها نفس المطمئنه ارجی الی ربک مرضیه راضیه
رحمت الله علیه و سلم
خوشبختانه ، او آزاد بود وقتی مرد.
گرچه آزادی هنوز کامل نبود و  جنگ در سربرنیتسا ادامه داشت.

ترجمه: سعید عابدپور

Show More

Komentariši

Vaša email adresa neće biti objavljivana. Neophodna polja su označena sa *

Back to top button
Close
Close